لحظه لحظه

   بسم الله الرحمن الرحیم

 

چون میخواستم نام خدا در صدر وبلاگم بمونه تاریخش رو واسه سال 97 زدم. آخه نتونستم به عنوان مطلب ثابت بزارم.

نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳٩٧ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

به نام پروردگار

شنبه 30 اردیبهشت 96

یک روز بعد از انتخابات!

از سیاست خوشم نمیاد بااینکه افتادم وسط سیاست نیشخند کشور را سپردیم دست خدا و والسلام

این روزها خدارو شکر روزای خوبی هست. حالم خوبه و آرومم الهی شکر شکر شکر...

خدایا در پناه خودت حفظ کن عزیزانم رو؛ پدرم، مادرم، برادرم و همه کسایی که دوستشون دارم ....قلب

نوشته شده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

شنبه 14 اسفند 95

یه روزایی هست که دقیقا خنثی هستی؛ نمیفهمی خوبی یا دلگیر خنده از یه طرف خوبی، امیدواری و شاکر نعمات های بی نظیر زندگی و لحظاتی که می خندی؛ از طرفی هم در کنار همه این حس های خوب و خدایا شکرهای زیرلب، دغدغه ها و نگرانی هات به جای خودشون باقی اند که صددرصد تحملشون راحت تر اززمانیه که دلخوشی نداری.

دختر هدیه به دنیا اومده و من هی عکسشو می بینم دلم غنج میره. بین همه دوستان و همکلاسی هام که بچه دار شدن، هدیه بهم نزدیک تره و از دیدن عکس دخترکش توی اینستاگرام خیلی ذوق کردم.

محل کار یه جوری شده برام اخیرا خنده در کنار بعضی روزای خوب و احساسات خوب و اتفاقات جالب، گاهی برخی رفتارها دلگیر کننده است. گیج کننده است.

ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم؛ کور خود و بینای دیگران! هرکاری دوست داریم با همدیگه می کنیم، هر حرفی می خواهیم میزنیم، هربرخوردی می خواهیم انجام می دیم اما قبل و بعدش صدامون گوش فلک رو کرد می کنه که داد می زنیم بیت المال، حق الناس، مهربونی، اخلاق، دین و ...

منم همین طورم؛ منم شاید خیلی جاها زود قضاوت کردم؛ بعضی وقتا عقایدمو بردم زیر سوال؛ با حرفا و برخوردام کسیو اذیت کردم  اما چرا واقعا؟

دلم گاهی تصمیماتی میگیره، عقلم باهاش راه نمیاد و حق هم داره. دلم آرامش و دور شدن از بعضی تنش های عادی رو می خواد اما عقلم میگه موقعیتت رو از دست نده؛ بازم صبر کن. شاید اشتباه از تو باشه و اگرهم نباشه، باید بزرگ شی. این روند بزرگ شدنته. باید آدم های مختلف و برخوردهای مختلف می دیدی تا بفهمی رو آدما حساب نکنی نیشخند

توکل بر خودت پروردگارم

خدایا شکرت....

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

۱۰ اسفند ۹۵

چقدر حساس شدم؛ چقدر این جلسه انرژی گیره؛ چقدر پشت این حرفا زخم و زهر و شوک هست؛ نمیخوام اینجا باشم. نمیخوام توی این جمع غریب باشم؛ توی جمعی که غیرمستقیم حرفای خودشون رو‌میبرن زیر سوال

حالم خوب نیست، نمیخوام اینجا باشم و نمیتونم نباشم؛ کارمه. روشن شدن تکلیفمه، راحتی خیالم از بابت جواب دادن به مردمه اما تحمل این انرژی منفی ها سخته. تحمل دورویی هایی‌که خودشون متنفر از دورویی هستن سخته.

کاش هرکی هرکاری که داره، درگیر خونوادش نباشه.

کاش تکلیف این کار قبل عید مشخص شه. تکلیف کسایی که میخوان دک کنن و کسایی که میمونن.

ارزوم رفتن از اینجاست طوری که پشت سرم رو نگاه نکنم؛ که بی معرفت بشم و نامرد و دورو اما دلم اروم باشه. گوشم نشنوه حرفایی که شگفت زده ام میکنه از اون روی آدمها، که نباشم و نبینم و نشنوم حق به جانبی ها رو.

که اروم بشه دلم با ندیدن ادمها....

قیمت این آرزو بیکار شدنه، قیمتش بلانکلیفی بیشتر توی زندگیه، قیمتش بی انگیزگی شاید بشه اما این حجم حس و حال مزخرف رو کجای دلم قرار بدم؟

خدا هست! من شاید حق ندارم، شاید اشتباه مییکنم، شاید حق تمام و‌کمال بااوناست و تفکراتشون اما خدا همونقدر که خدای اوناست خدای منم هست....

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

8 اسفند 95

خدایا شکرت! این بهترین، مختصرترین و مفیدترین جمله ای هست که توی این لحظه میتونم به زبون بیارم چون آرومم. یکی از دغدغه هام رفع شده؛ دغدغه ای که زندگیم رو تحت شعاع قرار داده بود و آرامشم رو گرفته بود. خدایا شکرت و ببخش که هنوز بنده گناهکارتم. اما از ته دل حالم خوبه.

عادت به پاک کردن پست یا نوشته ای ندارم اما این بار پاک کردم به شکرانه آرامش فعلیم.

این روزا تنها فکرم رفتارای عجیب غریب و اتفاقات توی محل کارمه که 50 درصدشو پیش بینی میکردم اما سر 50 درصد دیگه اش گیجم. نمیدونم ابعاد این اتفاقات قراره چقدر بزرگ باشه خنده

اما الان تنها چیزی که میدونم اینه که خوبم؛گیجم اما خوبم؛ حوصله خیلیا رو ندارم اما خوبم؛ دلم پشت پا زدن به خیلی چیزا میخواد هرچند منطقم رد می کنه خواسته دلم رو اما مهم اینه که خوبم!!!

شکر خدایا. خیلی شکر.........

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

شنبه ۲ بهمن ۹۵

گاهی تمام آرزوهات خلاصه میشه توی یه بالش و پتو و رختخوابی که میتونی تا هروقت وهرزمانی که خواستی، بدون هیچ صدایی بخوابی.

گاهی از حجم دغدغه های ذهنت نمی فهمی به کجا پناه ببری؛ دغدغه هایی که بعضیاش منطقیه بعضیاش غیرمنطقی ولی درهرصورت همشون محکومن به اینکه سکوت کنی!!

گاهی تمام تفکراتت از جاهای مختلف اونقدر رو مغز و اعصابت راه میرن و اونقدر حساسیت هات و باورهات رو زیرسوال رفته میبینی، که توانایی داری همون لحظه همه چیز رو همون جایی که هست بذاری و فقط پاشی بری. بری یه جایی که دغدغه ای نباشه. دغدغه آرزوهایی که حس میکنی برات مهم نیست، دغدغه هدف نداشته، دغدغه اون روی آدما، دغدغه خبرای شوکه کننده و ....

گاهی دلم فقط نبودن و دور‌شدن می خواد که نه کسی نگرانم باشه و‌نه نگران کسی باشم.........

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

جمعه 19 آذر 95

نمیدونم حال این روزام چشه. نمیدونم از کی اینقدر بی انگیزه و روتین شدم ولی میدونم حال و هوای نوشته های قبلی دلتنگم کرده. حس و حال قشنگی توشه که وسوسه میشم برگردم به اون زمان ها فقط برای تجربه یه سری حس ها، یه سری دلخوشی ها و انگیزه ها.

روزامو فقط شب می کنم. ناشکر نیستم اما دلتنگم! هزار بار شکرت خدا واسه روزای تکراری بدون دردسر، بدون اتفاق بد اما انگیزه میخوام واسه آینده. یه ذره دلخوشی! یه اپسیلون هم اعتماد به نفس و حال خوب.

کسیو که میخوام اذیت میکنم چون مث همه نیست. در عین اینکه از همه لحاظ برام فراتر از همه است اما توقعات دخترونه ام رو جواب نمیده.توی بدحالیام نیست؛ توی وقتای عصبانیتم خودمو مقصر میدونه که حساسی، گیر میدی، خودتو اذیت میکنی.

منم این روزا گیر میدم؛ به عالم و آدم تو ذهنم گیر میدم؛ تو دلم گیر میدم؛ به وفادار نبودن های آدما، به اون روی کثیف آدما، به  شناختن آدما، به حق به جانب بودنشون، به کثیفی ها، به همه چی گیر میدم. از آدما کینه گرفتم. از رفتارای قدیمشون، از رفتارای جدیدشون، دلم میخواد با بی محلی و سراغ نگرفتن ازشون انتقام بگیرم. که از زندگیم حذفشون کنم.

خسته ام. بی انگیزه ام. نسبت به آینده حس خاصی ندارم. نمیدونم چی آروم ترم می کنه. میگم و میخندم اما ته حالمم  شور نیست؛ شوق آینده نیست.

بلاتکلیفی دلم، بی حالی خودم و افکارم.

آرزوهامو گم کردم؛ هدف ندارم. اما گریه دارم زیاد...

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak