لحظه لحظه

   بسم الله الرحمن الرحیم

 

چون میخواستم نام خدا در صدر وبلاگم بمونه تاریخش رو واسه سال 97 زدم. آخه نتونستم به عنوان مطلب ثابت بزارم.

نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳٩٧ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

شنبه ۲ بهمن ۹۵

گاهی تمام آرزوهات خلاصه میشه توی یه بالش و پتو و رختخوابی که میتونی تا هروقت وهرزمانی که خواستی، بدون هیچ صدایی بخوابی.

گاهی از حجم دغدغه های ذهنت نمی فهمی به کجا پناه ببری؛ دغدغه هایی که بعضیاش منطقیه بعضیاش غیرمنطقی ولی درهرصورت همشون محکومن به اینکه سکوت کنی!!

گاهی تمام تفکراتت از جاهای مختلف اونقدر رو مغز و اعصابت راه میرن و اونقدر حساسیت هات و باورهات رو زیرسوال رفته میبینی، که توانایی داری همون لحظه همه چیز رو همون جایی که هست بذاری و فقط پاشی بری. بری یه جایی که دغدغه ای نباشه. دغدغه آرزوهایی که حس میکنی برات مهم نیست، دغدغه هدف نداشته، دغدغه اون روی آدما، دغدغه خبرای شوکه کننده و ....

گاهی دلم فقط نبودن و دور‌شدن می خواد که نه کسی نگرانم باشه و‌نه نگران کسی باشم.........

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 14 دی 95

حس تنهایی ربطی به تعداد آدمای اطرافت نداره؛ ربطی به تعداد اسامی دوستای دفترچه تلفنت نداره. یه حسه واسه وقتی که می بینی یه دردی رو دلته که به هیشکی نمیشه بگی. فقط یه نفر خبر داره از مشکلت که اونم خیلی واضح اونو نادیده میگیره. کسی که از خودشم ناامید شدم وقتی از حرف زدن فقط حرف بلده و عمل نمیکنه. که حساسیت هامو کاملا یادش میره و براش اهمیتم نداره. که باعث شده این روزا تو دلم بگم گور بابای دلم، همه چی ب درک!

اشکامو چیکار کنم؟ حس تنفرمو نسبت به آدما چیکار کنم؟

آدمایی که حتی خط قرمزهای خودشونم قبول ندارن.

تا میاد حالم خوب بشه، تا میام آروم بشم و حس کنم همه چی داره عادی میشه، بازم شک وتردیدهای پر از یقین جلوم صف میکشه.

خسته ام خدایا! تنهام! گریه دارم.

دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نباشه که بشناسمش.

سال 95 برو دیگه. زودتر برو چون دل خوشی ازت ندارم. بسه هرچی کثیف بودن آدما رو نشونم دادی و ثابت کردی بنی بشر می تونه به پست ترین درجه ممکن در عین داشتن ظاهر سالم و عالی برسن. از همون اول ورودت یکی یکی اون روی ادما رو نشون دادی که دم از عالی ترین فضایل اخلاقی و بد بودن رذیلت ها میزنن و خودشون دقیقا مرتکب همون کثیفی ها میشن در شرایطی که انتظارشو ندارم.

چیزای دیگه هم دیدم؛ دیدم کسایی که اشتباه کردند و بخشیده شدن. درحالیکه من حتی برای زدن حرف دلم و ابراز دلخوریام باید ریسک کنم که کسی ناراحت نشه. در نهایت هم به این نتیجه تلخ برسم که سکوت میکنم که این سکوت منطقی تره... هرچند دلم می ترکه. هرچند حرفا بغض میشه می چسبه تنگ گلو و اشک میشه میچرخه تو حدقه چشم که شاید شانس بیاره بریزه بیرون.

کاش میشد با گفتن "همینه که هست" آروم گرفت. کاش میشد از هفت دولت آدم ها رها شد.

کاش میشد چشم ها رو بست و چیزها و کسایی که رو اعصابن، ندید گرفت.

خدایا میدونم گفتی حسن ظن داشته باشین اما خودت شاهدی که نمیشه.این حس تنفری که هرلحظه سر بلند می کنه داره نفله ام میکنه. رسیدم به جایی که آرزوی نبودن ها رو دارم.

خدایا حواست بهم هست؟ میدونم که هست ولی عجب صبری داری. چه صبری داری که با همه بنده هات کنار میای حتی با من که میدونم چقدر آلوده میشم گاهی و حتی با کسایی که بوی گند کثیفی هاشون و چهره چندش آور خلافشون که رو شده برام داره خفه ام میکنه.

میدونم گفتی سرزنش نکنین میدونم ائمه گفتن هرکی سرزنش کنه گناه کسی رو،خودش نمی میره تا همونو مرتکب بشه اما واسه خودم که دیگه میتونم بگم؟

آخه قربونت برم پروردگار! روزگار و دنیات نشونم داد چقدر ما آدم ها میتونیم خودخواه و کثیف باشیم، کاش صبر و تحمل فهمیدن اینم میدادی.

تنها چیزی که توی این روزام بوی امید میده، توکلم به خداییه که صدها راه اجابت دعا گذاشته هرچند هنوز جواب ندیدم اما بازم امیدوارم و دلم گرمه به قواعد دنیاش که اگر بتونم غلبه کنم به این همه سیاهی توی ذهنم غلبه کنم و انرژی مثبت جذب کنم، میتونم اتفاق ها و ادم های بهتری رو هم سمت خودم بکشم.

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

جمعه 19 آذر 95

نمیدونم حال این روزام چشه. نمیدونم از کی اینقدر بی انگیزه و روتین شدم ولی میدونم حال و هوای نوشته های قبلی دلتنگم کرده. حس و حال قشنگی توشه که وسوسه میشم برگردم به اون زمان ها فقط برای تجربه یه سری حس ها، یه سری دلخوشی ها و انگیزه ها.

روزامو فقط شب می کنم. ناشکر نیستم اما دلتنگم! هزار بار شکرت خدا واسه روزای تکراری بدون دردسر، بدون اتفاق بد اما انگیزه میخوام واسه آینده. یه ذره دلخوشی! یه اپسیلون هم اعتماد به نفس و حال خوب.

کسیو که میخوام اذیت میکنم چون مث همه نیست. در عین اینکه از همه لحاظ برام فراتر از همه است اما توقعات دخترونه ام رو جواب نمیده.توی بدحالیام نیست؛ توی وقتای عصبانیتم خودمو مقصر میدونه که حساسی، گیر میدی، خودتو اذیت میکنی.

منم این روزا گیر میدم؛ به عالم و آدم تو ذهنم گیر میدم؛ تو دلم گیر میدم؛ به وفادار نبودن های آدما، به اون روی کثیف آدما، به  شناختن آدما، به حق به جانب بودنشون، به کثیفی ها، به همه چی گیر میدم. از آدما کینه گرفتم. از رفتارای قدیمشون، از رفتارای جدیدشون، دلم میخواد با بی محلی و سراغ نگرفتن ازشون انتقام بگیرم. که از زندگیم حذفشون کنم.

خسته ام. بی انگیزه ام. نسبت به آینده حس خاصی ندارم. نمیدونم چی آروم ترم می کنه. میگم و میخندم اما ته حالمم  شور نیست؛ شوق آینده نیست.

بلاتکلیفی دلم، بی حالی خودم و افکارم.

آرزوهامو گم کردم؛ هدف ندارم. اما گریه دارم زیاد...

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٧ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

به نام او که خدای همه است...

یه وقتایی یه حرفی می شینه کنج دلت که دلت میخواد فریادشون بزنی اما به هزار دلیل ترجیح میدی سکوت کنی!

دلیل اول اینکه می دونی با بیان اون حرف اولین کسی که محکوم میشه، خودتی! چون دیگران حق به جانبند! انتقاد ناپذیرند! خودبرتر بینند!

دلیل دوم اینکه فعلا مجبور به تحمل اون آدم ها هستی و حرف زدن، فقط و فقط اون ها رو بدتر می کنه دقیقا به همون دلیل اول!!!

این وسط ثانیه به ثانیه منتظری تا یه معجزه رخ بده. معجزه ای که باعث شه طی یه اتفاق خوشایند، از اون آدم ها جدا شی تا هم خودت به آرامش برسی و هم اگر کسی با دیدنت برای خرد کردنت تلاش می کنه، دیگه بیشتر از این برای رسیدن به هدفش تو زحمت نیفته لبخند

محل کار آدم جاییه که میزان قابل توجهی از روزت رو اونجا و دربین آدم هایی به اسم همکارو گاهی دوست، سر می کنی و حالا وای به وقتی که رفتار همون افراد روی اعصابت باشه.به ویژه که این رفتارهای مزخرف، توهم توطئه، غیبت، زیرآب زنی و تخریب بقیه به دلیل خودبرتر بینی مفرطططط!!!! بعد از ورود یکی از عزیزترین هات به همون مجموعه افزایش پیدا کنه و تو ببینی و نتونی بزنی تو دهن کسی که خودش رو حق می بینه و جز جو دادن، تخریب، بددهنی و زیرآبی رفتن کار دیگه ای بلد نیست لبخند

این روزها توی دوراهی رفتن و به آرامش رسیدن یا موندن و درآمد به شرط تحمل موندم! البته رفتنم چیزیو حل نمی کنه. همه جا از این افراد هست. توی این محیط هاست که آدم های مختلف رو با برخوردهای متفاوت می بینی و حس میکنی بزرگ شدی. حس میکنی تازه داری تجربه کسب میکنی و هنووووز اول راهی.

اما عقیده دارم همون کسی که با توسل به واسطه هاش این شغل رو برام جور کرد، می تونه شغل بهتری برام مهیا کنه، روزیمو از جایی که نمی دونم برسونه و یا با یه اتفاق خوشایند و قرار دادنم توی مسیر ساخت یه زندگی و هدفی بالاتر، منو از این محل و آدماش جدا کنه و آرومم کنه.

+ چقدر بده این وسط همه یادشون بیاد تورو درست کنن! چقدر بده اون که روش حساب میکنی و اوقات تنهاییتو باهاش پر می کنی، موجب آزارش بشی و نتونه تحملت کنه و فقط کارش شده نصیحت کردن تو، دلخور شدن از تو، نفهمیدن تو، ....

نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهارشنبه 20 خرداد 94

سلام عرض میشه نیشخند

وبلاگ نویسی یادم رفته بس که نیومدم خنده بااجازه شریفتون اینقدر روزها توی محل کار کله مبارکم توی کامپیوتر و سایت و ... هست که دیگه توی خونه بیخیال لپتاپ میشم. صرفا کله امو می چپونم اندر گوشی زبان

از قبل از عید مطلب نذاشتما! چه جالب انگیزناک لبخند

نسیبه بانو باشما که ارتباط مستقیم دارم ولی شرمنده وبلاگت نرفتم خیلی وقتهنیشخند

آجی گل میام بهت سر میزنم.چشمک

امید خان شما هم که آدرسی ازت ندارم. فقط اینجا کامنت میذاری و میری و ممنون ازت لبخند

آخرین روزهای بهاریتون طلایی و خوش باشین

تابعد بای بای

نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

پنجشنبه 28 اسفند 93

سلام لبخند

الکی الکی عید شدها. اوم قبلا چقدر دوست داشتم عید رو. با همه استرسی که روزای آخر و دم سال تحویل داشت، بازم حالم خوب بود. الان بد نیستم. خوبم ولی عادی ام. خیلی عادی! عید پارسال حالی ازم گرفت که دلم نمیخواد بگم نوروز رو دوست دارم، بهار رو دوست دارم، فروردین رو دوست دارم.

سالی که گذشت خیلی خوبی داشت.درسم تموم شد، رفتم سرکار، خیلی دوستام ازدواج کردن، خبرای خوب شنیدم، لحظات خوبی با دوستای خاص! داشتم و خیلی چیزای دیگه. درکل بااینکه شروعش قشنگ نبود اما بی انصافیه بگم کلا  بد بود، ولی مشتاق تموم شدنش بودم و هستم. دلم روشنه واسه سال 94! مطمئنم سال خوبیه. با شنبه شروع میشه و با شنبه تموم میشه و این نشونه خوبیهلبخند

امیدوارم نوروز 94 خوب باشه. هرچند الان یک ساله که میدونم برای همیشه یه غمی ته نوروزهای من موج میزنه ولی بازم میگم خدایا حکمتت رو شکر.

واسه همه همه عزیزان و دوستان خوبم آرزوهای قشنگ دارم در سال جدید!

عیدتون مبارک باشه و سرشار از لحظات نابی که دوست دارین در کنار عزیزانتون.

واسه منم دعا کنید

لحظات پایانی اسفند 93 بخیر و به امید شروع یک سال پر از شادی و اتفاقات قشنگ غیرمنتظره لبخند

 

می دهم خود را نوید سال بهتر ... 

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak