لحظه لحظه

شنبه 30 مهر 90

وای که چقدر زود میگذره.مهر تموم شد! این دومین مهری بود که من دانشجو بودم.انگار همین یه هفته پیش بود که تازه رفته بودم دانشگاه و با بچه ها آشنا شدم. بدون اغراق میگم که بیشتر اتفاقات ترم اول رو یادمه. اینکه چه جوری با بچه ها آشنا شدم. چقدر واسه پیدا کردن آزمایشگاه زیست اینور و  اونور گشتیم.خنده البته نمیدونستیم باید بریم آزمایشگاه.چون توی برنامه نوشته بود زیست اما اشاره ای به اینکه کجا برگزار میشه و اینکه تئوریه یا نه نکرده بود.سوال عاشق کلاسای زبان بودم.چون از همه قوی تر بودم و به قول یکی از دوستان سلطان کلاس بودم.البته یه پسره هم بود ولی (تعریف از خود نباشه) به پای من نمی رسیدخجالت

خلاصه اینکه عالمی داشتیم.زیاد هم به کوچولو بودنم فکر نمیکردم.چون همه چیز برام تازگی داشت و وقت فکر کردن به این موضوع رو نداشتم. زمان خیلی زود گذشت.اصلا باورم نمیشه کنکور دادمو الانم یه ساله که دانشجوام.خیال باطل حتی روز کنکور، روز اعلام نتایج اولیه و نتایج نهایی رو خوب یادمه. بادیدن رتبه 783 از زبان کلی ذوق کردم.میتونستم هرجا که دوست داشته باشم زبان بخونم اما ترجیح دادم رشته های تجربی رو بزنم. رتبه تجربیم  6368شد! روز اعلام نتایج نهایی هم بابام کربلا بود. مهندسی صنایع غذایی روزانه کرمان! توقع داشتم علوم آزمایشگاهی قبول شم اما اصلا ناراحت نشدم. درطول ترم اول و دوم هم بادیدن ضعیف بودنم توی بعضی درسها و فشارهایی که بهم میومد، صدبار تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم واسه زبان اما منصرف میشدم.نیشخند انصافا" رشته ی خوبی قبول شده بودم. هییییییییییی روزگار! یادش بخیر.چقدر زود میگذره.

قالبمو عوض کردم دوباره! نمیدونم چه علاقه ای به قالب عوض کردن دارمنیشخند داداش بشار امروز نبود که برام نظر بزاره و جای خالی نظراتش خیلی توی ذوق میزنه. عادت کردم به محض باز شدن وبلاگم، اول نظر ایشونو ببینم.خجالت امیدوارم خودشون و خانوادشون همیشه سالمو سلامت باشند. درسا جون هم کم پیدا شده. امیدوارم خوب باشه...قلب

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 26 مهر 90

دلم هوس عروسی کرده.لبخند عروسی کی باشه فرق نداره. قبلا" میگفتم عروسی دایی یا خاله یا یه فرد آشنا و نزدیک. اما حالا که هفت ماه از آخرین عروسیی که رفتیم میگذره، میگم عروسی هرکی میخواد باشه. فکر کن! دوتا دایی و یه خاله مجرد داشته باشی بعد این جوری حسرت به دل یه عروسی بمونیافسوس خاله خانوم که حاضر به ریسک کردن نیست و میگه ازدواج نمیکنم. دایی کوچیکه هم میگه : واسه چی وقتی خودم هشتم گرو نهمه، دختر مردم رو هم بیارم بدبخت کنم؟سوال انصافا هم راست میگه.عروسی گرفتن کلی خرج داره. هزینه خرید و سرویس طلا و تالار و ماشین و ...(در خوشبینانه ترین حالت!تعجب) از اون طرف زندگی کردن هم همچین کم خرج نیست. وقتی به حرفای داییم فکر میکنم حق رو بهش میدم. اما بعد دوباره هروقت می بینمش بهش میگم: خیلی تنبلی!منتظر همسن های تو الان بچه دارن.niniweblog.com

فردا از ساعت هفت تا پنج عصر کلاس دارم.اول صبح ریاضیniniweblog.comبعدش تربیت بدنی niniweblog.com بلافاصله بعد از اون هم شیمی آلیniniweblog.com بعد یه دوساعتی استراحت میکنم و بعدش میریم میکروبیولوژی و اونجا به ادامه استراحت می پردازیم.خمیازهآخه استاد اونجا روی اسلاید واسمون توضیح میده و تند تند هم که حرف میزنه و برقام خاموشه. شما بودی جز خوابیدن کار دیگه ای میکردی؟niniweblog.com

نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 25 مهر90

دیروز تا هفت شب کلاس داشتم و آخرین کلاسم فیزیک مغناطیس بود.(همون که استاد جون 0.25 بهم نداد تا پاس شم) ایشون دیشب لطفشون رو کلا به ما روزانه های ورودی 89 تموم کرد.

یکی از خانومهای شبانه پرسید: استاد شما سوالا رو خیلی سخت طرح میکنید؟ سوال

استاد گفت: نه! در حد تدریسم!

دانشجو: آخه بچه های ترم قبل (منظورش ما بودیم!) گفتن خیلی سوالاتون سخته

استاد: اگر سوالای ترم قبل رو سخت دادم، واسه این بود که جو کلاس خیلی بد بود. اونجا رو با مدرسه اشتباه گرفته بودند من خواستم بهشون یادآوری کنم دانشجواند. (2 28)

منم بااینکه عصبانی شدم اما هیچی نگفتم.میخواستم بگم: استاد جون! شما گناه چندتا آقا پسر شلوغ رو به پای همه بچه های فلک زده کلاس نوشتی.من بیچاره هم که امتحان شیمی و فیزیکم توی یه روز بود گند زدم.البته شیمی رو پاس شدم خدا رو شکر.

آخه شما بگید این انصافه؟ تازشم کلاس ما خیلی کوچیک بود ترم قبل، و استاد جون روی همه تسلط کافی داشت. واسه همین کوچکترین لبخند رو میدید و کمترین صدا رو می شنید. خب دانشجوایم. جوونیم دیگه! مگه خودش دانشجو نبوده؟ این انصاف بود جلوی بچه های شبانه اینجوری مارو ضایع کنه؟

تازه آخرشم برگشته میگه : جو کلاس شما این ترم خیلی خوبه. ازتون راضیم...2 28

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

جمعه 22 مهر 90

امروز جمعه است...چقدر خوب!

Happy Friday scraps, graphics, comments

پس

Happy Friday scraps, graphics, comments

خوشبختانه هفته خوبی داشتم.دیروز کوییز ریاضی داشتیم.بدک نبود. چهار ساعت هم با اقتصاد سروکله زدیم. بین کلاس ریاضی و اقتصاد دوساعت بیکار بودیم.با هدیه و مریم رفتیم کتابخونه دانشگاه. هدیه یه کمی باهام درددل کرد و از اینکه بهم اعتماد کرده بود خیلی خوشحال شدم.البته همون حرفاررو به مریم هم زد اما اول به من گفتمژه همیشه دوست داشتم مورد اعتماددیگران باشم تا باهام درددل کنن.

انشاالله امشب داداشم که از طرف مدرسه شون رفته بود اهواز برمیگرده. باباهم  که شهرستان بود انشاالله فردا میاد.این دو- سه روزه من و مامانم توی خونه تنها بودیم.

آخ جون! فردا کلاس نداریم. هرچند یکشنبه باز چشمم به جمال استاد فیزیکمون روشن میشهابرو جمعه خوبی داشته باشیدبای بای

نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 18 مهر 90

یه چند روزی سرم شلوغ  شد و از طرفی اتفاق خاصی نبود به همین دلیل نیومدم اینجا. البته نظرات دوستامو میخوندم و واقعا ممنونم از آقا بشار که هرروز صبح برام آرزوی داشتن یه روز خوب کردند. من هیچوقت دوستان خوبم رو فراموش نمی کنم.

دیروز رفتیم آزمایشگاه میکرو. یکمی دیر رسیدیم با دوستام. وقتی وارد آزمایشگاه شدیم بچه بدی شدم و واسه یکی از دوستام شکلک درآوردم.خجالتبعد همون دوستم گفت : خیلی دیوونه ای! فکر کنم استاد فهمیدتعجب تا آخر کلاس همش حرص خوردم.البته بقیه بچه ها میگن اگر دیده بود همون لحظه بهت می گفت. خلاصه اینکه دیروز حسابی ضایع بازی درآوردم. سرکلاس فیزیک مغناطیس هم فهمیدم که استاد جون از دخترهای روزانه فقط منو پاس نکردهعصبانیو از ترم قبل فقط من بودم و 4 تا از پسرهای همکلاسیم. حالا حال و روز منو تصور کنیدhttp://s1.picofile.com/file/6397061366/drop42.gif  اگر ترم قبل به جای یک و هفتاد و پنج ، بهم دونمره اضافه کرده بود پاس میشدم.بیست و پنج صدم!!! ازم دریغ کرد.افسوس فکر کن!

واقعا هدف استادها از انداختن دانشجوهاشون چیه؟

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهار شنبه 13 مهر 90

امروز از صبح ساعت 7 رفتم دانشگاه و ساعت 6 عصر اومدم خونه.یولصبح بعد از ریاضی تربیت بدنی داشتم و بعد هم بلافاصله شیمی آلی که شکر خدا تشکیل نشد. تا ساعت 3 همین جور توی دانشگاه با دوستم موندیم و بعد هم رفتیم کلاس میکرو (اولین جلسه بود) هیچی از کلاس نفهمیدم چون خوابم میومدخمیازه همین دیگه... متلک هم شنیدم اما حوصله گله و شکایت ندارمچشمکنیشخند تصمیم گرفتم بااعتماد به نفس باشمقهقهه (دروغ 13 مهر بود! منو اعتماد به نفس؟)

شکر خدا فردا صبح زود کلاسم تشکیل نمیشه...

نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 12 مهر 90

امروز بعد از حذف و اضافه رفتم دانشگاه اما... کلاس تشکیل نشدعصبانی یه دختره هم رشته ای خودم از زابل انتقالی گرفته بود واسه اینجا که آبرومون جلوش رفت. می گفت دانشگاه زابل از اینجا منظم تره و کلاسها سروقت شروع میشه632021_LaieA_041.gif انگار نه انگار که دانشگاه شهید باهنر از اونجا معتبر تره (دقت کردین خودمو لو دادم که بچه کرمونم!نیشخند) خلاصه اینکه دوباره دست از پا درازتر برگشتیم خونه.موقع برگشتن یه پسره از کنارم داشت رد میشد به دوستش گفت: ترم اولیها چقدر کوچولو اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلافهخوب منظورش من بودم دیگه621221_LaieA_011.gif البته زیاد اهمیت ندادم.738120_smile.gif هی من میام دارای اعتماد به نفس بشم هی می زنن توی ذوقم726020_sad.gif

ولی کلا امروز اعصابم آرومتر بود و کمتر حرص خوردم.795520_girl_yes.gif

نوشته شده در ۱٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 11 مهر 90

وااااااااااای! امروز 8 تا نظر داشتم. البته دو-سه تاش تبلیغاتی بود.یکی از درسا جون و بقیه از داداش خوبم آقا بشار که از دیدن نظرات هردو عزیز خیلی خوشحال شدم.499321_Laie_87B.gif

توی نظرات جوابشون رو دادم اما بازم حرف دارمخجالت اول از درسا جون تشکر میکنم که مطالبمو میخونه و نظر هم میده. ببخشید اگر گفتم توی دنیای مجازی دوست ندارم.حقیقتش به جز  اینجا ، توی اون یکی وبم کلی دوست خوب دارم.اما اونجا این حرفا رو که روی دلم سنگینی میکنه نمیگم.از درسا جونم بازم ممنونم51521_544120_l_daisy.gif

واما برادر خوبم آقا بشار... اول از همه یه دنیا سپاس که بهم سرزدید.و ممنونم که نعمتهای خداوند رو بهم یادآوری کردید.باور کنید آدم ناشکر و نمک نشناسی نیستم و هرروز خداوند رو شکر میکنم بخاطر تمام لطفی که به من داره.ولی هرچی سعی میکنم نمیتونم با موضوع قد و چثه ام کنار بیام.از وقتی یادم میاد همه با شنیدن سنم تعجب کردند.وقتی دبیرستان بودم میگفتن بهت میاد دبستانی باشی.حالا هم که دانشجوام باز کسی باور نداره. چند روز پیش رفتم چادر بخرم خانومه پرسید کلاس چندمی؟متفکر وقتی گفتم دانشجو، یه جوری شد! گفتم الانه که سکته کنهنیشخند بد هیکل نیستم.فقط زیادی بهم میاد بچه باشم.توی نگاه اول همه فکر میکنن 12 یا 13سالمه.توی دانشگاه همه فکر میکنن ترم اولم.سوال

با پدر و مادرم که اصلا نمیشه دراین مورد حرف زد چون بهم میگن ناشکری می کنی. با دوستامم که میخوام حرف بزنم بهم میگن : بی خیال! زیادی حساسی! و زیادعلاقه ندارن که باهاشون درددل کنم.دوست صمیمی ام هم که ازم دوره و وقتی هم ببینمش همون حرفای همیشگی رو میزنه: حساس نباش! کی گفته بهت نمیاد دانشجویی؟! این جوری که بهتره سنت همیشه کم بزنه!

درسته که خانومها دوست دارن سنشون کم به نظر بیاد اما این موضوع توی سنهای بالاست.نه من! من دوست دارم جوونی کنم نه اینکه بچه باشم.امیدوارم درکم کنید که چی میگم. خودمم خسته شدم از اینکه اینقدر روی این موضوع حساسم اما چاره ای ندارم. واقعا گاهی اوقات از بعضی برخوردها و حرفها دلم می شکنه.متلک گفتن بعضی ها از یه طرف، اینکه باید به تعجب دیگران چی بگم از یه طرف دیگه و اینکه هیشکی حاضر نمیشه به درددلام گوش بده از همه بدتره.

شرمنده خیلی حرف زدم.لابد میگید چه دختر پررویی و پرحرفیه!ولی دوست داشتم اینا رو بدونید.

بازم ممنونم هم از درسا جان و هم از آقا بشار!758013_2r5gfb4.gif758013_2r5gfb4.gif

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

یکشنبه 10 مهر 90

حال روح و روانم خوب نیست. همون حرف همیشگی.همون مشکل همیشگی. اعتماد به نفس زیر صفر و انگیزه برای ادامه دادن وجود نداره. دوست صمیمی ندارم.احساس میکنم حالم ازاین دنیا بهم میخوره. احساس میکنم جز خانواده ام هیشکی دیگه منو نمیخواد. همه از من بدشون میاد.هیشکی منو نمی بینه.نگرانگریه کلاسای دانشگاه هم که قوز بالا قوزه. یکی تشکیل میشه من نمیرم. اونایی هم که من میرم تشکیل نمیشهعصبانیفقط میرم دانشگاه سهمیه متلکمو تحویل می گیرم و برمی گردم تا شب حرص می خورمکلافه چرا من هیچ دوستی ندارم؟چرا دختر هستم؟ اخه نجمه چرا ازم دوره؟نگران چرا هیشکی درکم نمیکنه؟ چرا هیشکی نمیخواد درد دل منو بشنوه؟چرا باید هر ترم یه درس بیفتم و بقیه نمره هام افتضاح باشه؟ چرا حتی یه چیز امیدوار کننده پیدا نمیکنم؟

چرا هیشکی این وبلاگمو نمیخونه؟حتی توی دنیای مجازی هم تنهام... چرا؟چرا؟چرا؟

خدایا پدر و مادر و داداشم رو واسم نگه دار که تنها دلخوشی زندگیم هستند.

نوشته شده در ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 4 مهر

امروز ساعت 7 و نیم کلاس ریاضی 2 داشتم و به اجبار مثل یه دختر خوب صبح ساعت ششخمیازه بیدارش شدمتشویق استادم همونیه که ریاضی 1 باهاش داشتم. دختر خوبیه و خیلی خوب درس میده اما یکمی سخت گیره.خوشبختانه باچند تا از دوستام کلاسمون مشترکه.میخوام این ترم اگر خدا بخواد درسامو از همین اول بخونم تاروی هم جمع نشهیولاز خود راضی

خلاصه اینکه الان خونه ام و امروز دیگه کلاس ندارم. هیشکی امروز بهم متلک نگفت.کاش همیشه همین طور بمونه.اما کلی حرص خوردم وقتی سال اول ها رو دیدم که همشون از من قد و هیکلشون بزرگتره و حداقل بهشون میاد دانشجو باشم.

ای کاش به منم میومد دانشجو باشم...خیال باطل

نوشته شده در ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

یکشنبه 3 مهر 90

امروز باید می رفتم دانشگاه که نرفتمنیشخند خوب آخه شماره کلاس میکرو مشخص نبود. شیمی آلی هم هنوز ثبت نشده بود.فیزیک هم عصر دارم که نمیرم.احتمالا حذفش کنم.شیطان بااینکه دلم واسه بچه ها تنگ شده اما ازاینکه نرفتم ناراضی نیستم.

میخوام توی حذف و اضافه فیزیک رو حذف کنم و جاش آمار یا رسم فنی بردارم.

سه شنبه و چهارشنبه هفته دیگه حذف و اضافه است...

نوشته شده در ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak