لحظه لحظه

چهارشنبه 25 آبان 90

این پست یه پیغام واسه نسیبه جون هست. آخه توی وبلاگش نظرم ثبت نمیشهگریه لوکس بلاگ قاطی فرموده و میگه کد امنیتی صحیح نمی باشدناراحتتعجب اما من درست وارد میکنمسوال

خلاصه اینکه نسیبه جان من بی معرفت نیستم.اومدم واست نظر بدم که نشد.ناراحت چقدرم حرف زده بودم.اینو واست نوشتم که ثبتش نکرد:

سلام حسابی حال کردی ها! برف و شوخی و خنده و..!ایشالا همیشه بخندی.لبخند
خوب منم برف میخوامخوشمزه همه جا تازه سرد شده کرمان امروز گرم گرم بود. رفتیم سالن تربیت بدنی.کلی دویدیم.هوای سالن هم که گرم! به قول بچه ها سوخاری شدیم.نیشخند

نظر داداش بشارمون رو هم خوندم.خیلی باحال بودخنده
خوش باشی عزیزم. سلام منو به امام رضا برسون بگو حدیث گفت: خیلی مخلصم.چشمک
موظب خودت باش که سرما نخوریلبخند
دوستت دارمقلب

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 23 آبان 90

امروز کوییز ریاضی داشتیم.کلا" از خودم ناامید شدم. جفت سوالا رو اشتباه نوشتم اما عین خیالمم نیستنیشخند پنجشنبه  ریاضی داشتیم ،حل تمرین! به معنای واقعی کلمه اسکول بودیم که هشت صبح رفتیم کلاس (کلمه مناسب تر پیدا نکردم که مارو توصیف کنهخجالت!) بعد هم دوساعت موندیم که ببینیم اقتصاد تشکیل میشه یا نه.البته قرار بود نشه ولی گفتیم از بچه های ما هیچی بعید نیست. یه دفعه میرن تشکیل میدن و بعد این وسط ما دوجلسه غیبت میخوریم. آخه بچه های ورودی مختلفیم. جاتون خالی مکافاتی داشتیم. رفتیم و دیدم قریب به 14 - 15 نفر اومدنتعجب حالا خوبه قرار بود تشکیل نشهمنتظر از اونجایی که بعضی ها اعتماد کرده بودن و نیومده بودن و درحقشون نامردی میشد، قرار شد بریم قایم شیم تا استاد فکر کنه کسی نیست.نیشخند بچه ها همه با هم مخالف بودن. یکی می گفت بریم اون یکی میگفت نریم کلاس! بالاخره تصمیم شد که قایم شیم. استاد رفت کلاس دید هیچکس نیست یه نیشخند خوشگل زد و رفتخنده ماهم اومدیم دم در دانشکده کشاورزی و شروع کردیم به کل کل! یکی از بچه ها که فکر کرده بود تشکیل میشه اومده بود و دعوا میکرد که چرا تکلیفتون با خودتون معلوم نیست. اینقدر معطل کردند که استاد برگشت و هممون رو دید!آخ اما هیچی نگفت. یکی از آقایون رفت باهاش حرف زد و استاد هم از خدا خواسته، گفت برید هفته آینده انشاالله می بینمتون. حالا خدا به دادمون برسه.

دیروز هم یکی از آقایون خیلی الکی و ناگهانی دعوتمون کرد به صرف بستنی و آبمیوه!!!

قراره چهارشنبه و پنجشنبه هم راجع به کلاس رفتن و نرفتن باهم صحبت کنیم و تصمیم بگیریمنیشخند عجب رویی داریم ما!چشمک

کارتم همچنان مفقوده. دیگه حرفی ندارملبخند مرسی که تحمل میکنین.

راستی عیدتون پیشاپیش مبارک. امیدوارم کلی عیدی از خدا و حضرت علی (ع) بگیرید.منم دعا کنین. قلب

نوشته شده در ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهارشنبه 18 آبان 90

امروز یه اتفاق باحال افتاد که دلم نیومد ننویسم. از ساعت هفت صبح تا پنج عصر که کلاس داشتم. خسته و کوفته داشتم برمیگشتم خونه. منتظر خط واحد خیابونمون بودم. روی نیمکت نشسته بودم که خط واحد اومد. بلند شدم. همون موقع یه آقا پسری با قد حدودا" دومتر (البته با اغراقنیشخند) از کنارم رد شد و با مقایسه قد خودم و خودش برگشت گفت: یا ابوالفضل!!! (مثلا" متلک پروند.منتظر) هنوز یه قدم دور نشده بود که بلند گفت : آخ! تعجب وقتی برگشتم دیدم پخش شده وسط جوب!خندهقهقهه وای که چه صحنه ای بود.دلم خنک شداز خود راضی

البته من راضی به صدمه دیدن مردم نیستم اما این یکی حقش بود. میخواست به جای متلک گفتن جلوی پاشو نگاه کنه که با سر نره توی جوب.نیشخند

نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 17 آبان 90

به به ! می بینم که دوستای قدیمی رو دارم اینجا می بینم. نسیبه جون هم دوباره به جمع دوستای خوبم اضافه شده. به قول خودش و آقا بشار وجه اشتراک زیاد داریم. از همه مهمتر اینکه همشهری هستیم. خوش اومدی نسیبه جون!

فردا بعد از 5 روز دارم میرم دانشگاه!نیشخند به خاطر عید و به لطف بچه هایی که راه دور بودند و رفته بودند سر خونه زندگیشون، بیشتر کلاسامون تشکیل نشد.چشمک حالا فردا تلافی این استراحته درمیاد. از هفت صبح تا 5 عصر کلاس دارم.منتظر امروز دم صبحی هی خواب دانشگاه و امتحان میدیدم.اونم چه امتحانی! هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم مال کدوم درسه که من حتی یه کلمه هم یادم نمیاد. به محض اینکه استاد گفت شروع کنین من از خواب پریدم. خدا رو شکر خواب بود.نگران

این adsl رو دوباره براش ترافیک خریدیم تا وصل شد اما بااینکه اصلا" دانلود و آپلود نداریم، هی از ترافیکش کم میشه. اون دفعه که به پنج روز هم نرسید.تعجب

راستی داداش بشار! همون قالب قبلی رو دوباره گذاشتم.لبخند

نوشته شده در ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهارشنبه 11 آبان 90

سلام (مخصوص کسایی که حرفامو میخونن از جمله داداشم آقا بشار و درسا جون)

از کارتم خبری نشد.رفتم درخواست جدید دادم.بس که این و اونو توی زمانهای مختلف فرستادم تا سراغ کارتمو بگیرن، آقاهه منو می شناسهنیشخند امروز می گفت : همه بسیج شدن تا کارت شما رو پیدا کنن. اینقدر خجالت کشیدمخجالت

متاسفانه adsl خونمون قطع شده و dial up هم بطور وحشتناکی سرعتش اومده پایینعصبانیمن الان از اینترنت دانشگاه استفاده می کنم. ممکنه خیلی کم بتونم به وبلاگ سر بزنم. به بزرگی خودتون ببخشید و به حساب بی اعتنایی و بی معرفتی نزارید.

ممنون از داداش بشار خوبم و زن داداش مهربونم که واسه پیدا شدن کارتم دعا میکنید.قلب احتمالا صدورکارت جدید دو سه ماه طول می کشه.همچنان امیدوارم کارت خودم پیدا شه.

بازم مرسی که به یادم هستین.قلب 

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

شنبه 7 آبان 90

اولین تجربه ام در زدن دو پست با فاصله کم در یک روز!

فقط اومدم بگم زری (دوستم) رفت سلف و از گل آقا!!نیشخند راجع به کارتم پرسید اما گفت اینجا نیستعصبانی مامانی زنگ زد به 118 و شماره دانشگاه رو گرفت و با ده بار زنگ زدن اینور و اونور از جمله سلف و مسئول صدور کارت، دریافت که کارتم مفقود شده.گریه حالا فکر کن قرار باشه دنبال المثنی برم!!! اونم من با این اعتماد به نفسم.تاحالا از این کارای اداری نکردم.خجالت آخه خودمم مطمئنم که کوچولوام و دبستانی! دعا کن برام  داداشی. آخه جز شما و درسایی کسی چرت و پرتامو تحمل نمیکنه. من حوصله ندارم.اعصاب ندارم که درخواست یه کارت دیگه بدم. کارت خودمو میخوام. نمیدونم این چه اعصابی که من دارم. با کوچکترین اتفاقی قاطی میکنم چه برسه به گم شدن کارت دانشجوییعصبانی

دوباره زنگ زدم حمیده که بره از سلف و خانومهایی که توش ظرف می شورن! بپرسه. بنده خدا تازه از ولایتشون برگشته بود اما قبول کرد.خدا کنه پیدا شه.نگران

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

شنبه 7 آبان 90

پنجشنبه رفتیم با بچه ها سلف واسه نهار! از کارت دانشجوییمون به عنوان کارت تغذیه استفاده میکنیم.جاتون خالی غذامون رو خوردیم و بعد هم رفتیم کلاس اقتصاد. پنجشنبه ها کلا" بهمون خوش می گذره. اما وقتی داشتیم برمی گشتیم، توی خط واحد موقع برداشتن کارت بلیط خط واحد، فهمیدم کارت دانشجوییم نیستتعجبنگران همه کیفمو زیر و رو کردم اما نبود که نبود.حتی وقتی رسیدم خونه، کیفمو دادم به مامانم تا باز بگرده.اما نبودگریه حدس زدم باید توی سلف جا گذاشته باشم. اس دادم به یکی از دوستام که خوابگاه دانشگاه بود و گفتم واسه شام که میره سلف ببینه کارتم اونجاست یا نه.اما اونم گفت شنبه میره سلف!

خلاصه اینکه همچنان از کارتم بی خبرم. الان به دوستم دوباره اس دادم که بره سلف.خدا کنه پیدا بشه. اصلا" حوصله ندارم بدوم دنبال المثنی و این حرفا...

خدایا! خواهش میکنم کارتم توی سلف باشه...

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 3 آبان 90

خبر خاصی نیست.همه چی آرومهنیشخند فقط دیروز هممون از استاد محترمه (استادمون یه خانوم جوونه!)  ریاضی دو یک منفی خوشگل گرفتیم.به قول یکی از بچه ها خیلی چسبید چون از آخرین منفیمون حدود پنج - شش ماه میگذشت که ترم قبل از همین استاد و سر کلاس ریاضی یک دریافت کرده بودیم.بد عادت شده بودیم.چشمک

فردا هم طبق معمول سایر چهارشنبه ها، از صبح ساعت هفت تا پنج عصر دانشگاهم. خسته و کوفته میرسم خونه. ساعت نه تربیت بدنی دارم و بلافاصله باید برم کلاس شیمی آلی!هفته قبل سرکلاس شیمی داشتم خواب می رفتم.آهسته به دوستم گفتم من خوابم میاد. اما نمیدونم این استادمون از کجا شنید.تعجببرگشت گفت : شما که هیچوقت واسه کلاس اومدن براتون مناسب نیست. صبح ها که کسلید.ظهرها که خوابتون میاد. عصرها هم که خسته اید. از خجالت آب شدم. نمیدونم فهمید من گفتم یا نه! اما بالاخره صدامو شنید و من نمیدونم چه طوری؟متفکرحالا فردا هم باید سرکلاسش چرت بزنمخمیازه

 

نوشته شده در ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak