لحظه لحظه

سه شنبه 24 مرداد 91

سلام

 اول از همه فقط میگم تسلیت! تسلیت به همه آذری ها کشور عزیزم از جمله داداش بشار خوبم.

دوم اینکه شاید این پستم طولانی باشه و یه خورده هم توش گله و شکایت! اگر نخواستین نخونید.اینو از ته دل میگم.ناراحت نمیشم!

ماه رمضان هم دیگه داره تموم میشه. هفته دیگه این موقع حتی عید فطر رو هم پشت سر گذاشتیم. ناراحت میشم از این تموم شدن! چون این ماه واقعا" بهم امید میده.

این روزا بازم گرفته ام.هردفعه میام اینجا از یه چیزی حالم خرابه. دلم میخواد تایپ کنم.اصلا" این صدای دکمه های کیبورد یه جورایی یه حسی میده بهم.

چقدر گشنمه.هنوز تازه ساعت یکه! تا افطار هفت ساعت مونده. همش یاد حرف یه بنده خدایی می افتم که می گفت: حدیث میخوای تو همه روزه هاتو نگیر! گفتم چرا؟ گفت: آخه تو خیلی ضعیفی! واسش توضیح دادم که درسته یه ذره جثه ام ریزه میزه است،اما دیگه ضعیف نیستم. ته دلم از توجه اش خوشم اومد.مثل همه وقتای دیگه! مثل خیلی از حرفای دیگه اش!مثل خیلی از دخترای دیگه! ولی حالا که فکر میکنم می بینم کاش از شدت اونهمه توجه و خواستن کم می کرد اما یه دفعه جوری ضدحال نمی زد که حتی با گذشت دوماه و خورده ای از تموم شدنش،این جور خاطراتش بره روی اعصابم.

عاشقش نبودم...عاشقش نیستم. حتی مطمئن نیستم که دوسش داشتم یا نه؟! یه جور عادت بود یا وابستگی.نمیدونم! اما لامصب هرچی بود زندگیمو از یه مسیر عادی خارج کرد. هم با اومدنش هم  با رفتنش! حالا الان که خوبم.اون اوایل، با دیدن هرچیزی یادش می افتادم. منم معتاد شده بودم به اس ام اس هاش!به حرفاش! درسته که حرف مامانمو گوش ندادم وقتی که گفت تا قطعی شدن ماجرا بگو پیام نده،اما اون موقع واقعا" کار از کار گذشته بود.وابستگی لعنتی اومده بود. اونم که به قول خودش همه سعیشو میکرد اما نمیتونست پیام نده! حالا بماند که موقع به هم ریختن همه چیز، تونست و بهم پیام نداد تا حتی دلیلشو بدونم.کسی که پرسید چی شده، من بودم!!!!! متنفرم از خودم!

این حرفا،یک صدم از حرفای دلمه.یک صدم از احساسات مزخرفی که دارم و خودمم گاهی توشون می مونم.یه ذره از این حرفا اینجا سرریز میشه یه خورده هم توی سررسیدم! به کسی نمیگم حرفامو.چون من بلد نیستم درست احساساتمو بیان کنم.بقیه هم بلد نیستن که قضاوت نکنن.بلد نیستن آدمو درک کنن. این یه چیز طبیعیه. حتی منم نمیتونم از ته دل کسی رو درک کنم. فقط مشکل اینه که گاهی  دلت میخواد دیگران دلشون بخواد واسشون حرف بزنی! ازت بپرسن چی شده؟ من از کسی توقع ندارم. حتی دوست صمیمی ام هم که کلی به داشتنش می بالم نپرسید.من خودم براش گفتم. خودم دلیل اصلی خراب شدن همه چیزو براش توضیح دادم. بگذرد که اونم نصیحتش مثل همه  بود: بهش فکر نکن! واسه مامان بابا هم نمیگم.نمیگم که هنوز حالم خوب خوب نشده! نمیگم که دلم چی میخواد! مگه نه اینکه اون روز مامانم پا به پام اشک ریخت و بابام هم نتونست جلوی بغضشو بگیره!پس چرا دوباره اعصابشونو به هم بریزم.چرا باز کاری کنم که فکر کنن اونا مقصرن؟

بذار همه فکر کنن همه چی ارومه! من هم خوشحالم!

خداجونم!این حرفا از سر ناشکری نبوده و نیست.چرت و پرت های یه آدم خسته است. که دلش تنوع میخواد.دلش میخواد یه اتفاق خوب بیفته که از فکر گذشته ها بیاد بیرون.

کاش میشد بریم مسافرت!

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 3 مرداد 91

سلام

ماه رمضان هم اومد.همیشه دوسش داشتم.ماه قشنگیه.ماهی که توش همه جوره خدا رو حس میکنم.بیش از پیش امیدوار میشم به رحمتش!به اینکه رومو زمین نمیزنه.به اینکه اگر دلم گرفت یا ازش چیزی خواستم،مطمئنم یه جوری جوابمو میده.البته همیشه هوامو داشته.ولی این ماه یه چیز دیگه است!

این دو-سه روز حالم گرفته بود.به قول داداش بشار کلی انرژی منفی! بود توی وجودم.اعصابمم که دیگه نگو.به برج زهرمار میگفتم زرشک!!!! واقعا" حالم بد بود.یه دفعه ای کلی دلم تنگ شده بود واسه آرزوهایی که داشتم.واسه نقشه هایی که کشیدم و... نمیدونم چرا آدم نمیشم.چرا ...؟ ولی الان بهترم.

دنبال بهونه میگردم واسه آرامش.به قول امین رستمی:

دلم گرفته، یه بهونه میخوام واسه قلبم

جز این بهونه،واسه چیزی دخیل نمی بندم

خدا جونم! خودت آرومم کن.

نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak