لحظه لحظه

شنبه 22 مهر 91

سلامBalloons

هدف از گذاشتن این پست، یه کم چرت و پرت گفتنه راجع به امروز و اولین جلسه آموزش رانندگیاین شکلک کاملا" بیانگر احوالات منه در اون لحظات! ابتدا با آرامش و البته کمی ذوق! نشستیم پشت رل! خانومه اول راجع به شکلک و وسیله مسیله های جلوی ماشین توضیح داد که صدالبته به درد نخوره(الکی میگما) بعد هم پس از تنظیم صندلی و آیینه ها و کمر بند و این سوسول بازیا که عمرا" اگر بعدها انجام بشه منتظر،، به را افتادیم. از اونجایی که اومد دم دانشگاه دنبالم، از خود دانشگاه تا دم آموزشگاه که توی خیابون خودمونه و کلیییییییییییی راههه من روندم. حالا بماند که ایشون مارو دق دادن بس که جیغ جیغ کرد و هی گفت : گاز نده، کلاج رو ول نکن موقع عوض کردن دنده، ای خداااااااااااااا،فرمون بچرخووووووون،یواشتر برو، این چه طرز راه افتادنه و ...hysteric.gif صدالبته که بعضیاش به جا بود ولی خداوکیلی من که دفعه اولمه ازم به اندازه شوماخر که نباید انتظار داشت و همش جیغ بزنه که آدم احساس کنه خنگ تر از خودش هیشکی وجود نداره. والا!!!!!!!!!!:-2-28-:

حالا این خوشگلم و عزیزم گفتناش هم که قاطی دعوا و نصیحتاش میکرد خیلی باحال بودخنده

خلاصه اینم از حکایت ما... بسی استرس وارد شد در جلسه اول! ولی ایشالا که از این به بعد بهتر عمل میکنم. البته انشاالله:-2-37-::-65-:

حالا فردا هم مثل امروز بلافاصله بعد از دانشگاه باید برم ور دل این بانوی بی اعصاب و به آموزش مفرح!!!!!!!!! رانندگی بپردازم:-105-:از صبح کله سحر ساعت هفت برو دانشگاه بعدشم از پنج تا هفت رانندگی:-2-02-: بار پروردگارا! خودمو سپردم دستت خودت!

پدرجان عزیزتر از جانمان گفتن امشب میریم توی این خیابون خلوته که تهشو بستن یه کم تمرین رانندگی کن. بعد از سریال محبوب دونگ یی! میریم ایشالا.:-2-14-:

شب شما به شیرینی عسل:-118-:

نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهاشنبه 19 مهر 91

سلام

ما امروز تشرف بردیم بازدید از سیلوی گندم ماهان! البته من و چندتا از بروبچ ترم قبل واسه واحد عملی درس غلات رفته بودیم ولی این ترم واسه درس عملیات صنایع غذایی رفتیم. :mrgreen:هرچی من به این بچه ها گفتم بابا! بذارید چندتا از بقیه دروس اختصاصیمونو بخونیم و بعد این درس عملیات رو برداریم (چون همش بازدید از کارخونه و کارگاه های مواد غذایی و اینجورجاهاست...) گفتن نه! همین ترم برمیداریم. حالا بماند که امروز همشون غر میزدن که ساعت هفت صبح باید دانشگاه باشن. :-45-:خلاصه اینکه رفتیم و بد نبود در کل!:-2-37-:هردفعه میریم یه جایی واسه بازدید حس مهندسی بهمون دست میدهخنده خوب مهندسیم دیگه ناسلامتی و خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که رشتمو دوست میدارم:-2-41-:

هان! راستی با رییس بخشمون هم تازه عکس انداختیم.بله!!!:-2-27-: بعدش بهمون گفت یه دفعه هم میریم لاله زار(بردسیر).که هم تفریح کنیم و هم کارخونه گلاب گیری رو ببینیم:-2-16-:

دیگه اینکه ما نیز به تبعیت از نسیبه بانو رفتیم آموزش رانندگی! یه جورایی نسیبه نیروی محرکه بود.(درست گفتم حالا؟)نیشخندجلسات تئوری وآیین نامه تموم شد اون هفته و از فردا میرم واسه آموزش شهر:-2-32-:

نسیبه جون هروقت آپ میکنی توی اون یکی وبم خبر بده. اوکی؟:-2-41-:

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

پنجشنبه 6 مهر 91

سلام

فردا ولادت امام رضا (ع) هست.خوش به حالت نسیبه بانو که الان حرم هستی! چقدر دلم هوای اونجا رو کرده!

فقط اومدم تبریک بگم. باتمام وجود التماس دعا دارم از همتون! ایشالا که امام رضا (ع) به هوای هممون رو داشته باشه.

              میلاد شمس الشموس،خسرو اقلیم طوس،شاه انیس النفوس مبارک

نوشته شده در ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

یکشنبه 2 مهر 91

سلام

آخی چه زود مهر شد!2 41 دیروز که دانشگاه رو پیچوندیم و نرفتیم.البته پیچوندن که نه،یه جورایی مطمئن بودیم که تشکیل نمیشه دیگه! ولی امروز صبح کله سحر بیدار شدیم و مثل یک دانشجوی نمونه تشریف بردیم دانشگاه.حالا مطمئن بودم که تشکیل نمیشه ها ولی چون درس اختصاصی بود دیگه گفتیم حالا یه سر بزنیم شاید دانشگاه دلش واسه ما تنگ شده باشهنیشخند رفتیم سر کلاس و دیدیم که کلا" چهار نفریم. سلام و احوالپرسی و روبوسی واینا (هر چهارتامون دختر بودیما:-2-35-::-2-27-:)

ساعت هفت ونیم شد که دیدیم یک عدد آقای نسبتا" جوان و شیک اومد سرکلاس. فکرکردیم استاد عوض شده.بسی خوشحال شدیم واز شادی اشک درچشمانمان لانه کرد (چه سرخوش شدم امروز من)آخه استاد این درس یه آقای پیر خیلی مریضه که بنده خدا حالش خیلی بده ولی نمیدونم چرا هنوز درس میده:-106-: خلاصه این آقا جوونه اول سال ورودمون رو پرسید و بعدم تعجب که چرا فقط چهارتاییم. یه دفعه برگشت گفت شما درس آمار و اصول ژنتیک (یه همین چیزی!) پاس کردین!:-13-: :-2-19-:اینو که گفت ما دوزاریمون افتاد که اشتباه تشریف آورده وباما کلاس نداره:-2-28-:دیگه کلاس تشکیل نشد و ما خیلی شرافتمندانه برگشتیم منزل! چون کلاس بعدیم یک ونیم بود دیگه اونجا نموندم.

حالا چون یک و نیم و سه ونیم بازم کلاس دارم دوباره باید برم.شاید تشکیل نشن ولی خوب از خونه موندن بهتره.شاید بچه ها بیان و اونا رو ببینم.:-2-37-:

نسیبه بانوکه رفت مشهد!:-118-:

نجمه بانو هم رفت فیروز آباد جهت ادامه تحصیل در دانشگاه آزاد:-2-41-:

مستر وحید هم چهارشنبه با خاله اینا اومدن کرمان و به جمع دانشجویان دانشگاه باهنر کرمان پیوستهلبخند

خوب دیگه مارفع زحمت کنیم. مرسی که فحش نمیدین و وبلاگو نمی بندین بخاطر این همه وراجی کردنام.خجالت

(الان گذاشتمتون توی رودروایسی که نفرینم نکنین.:-2-27-:)

خدافظبای بای

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak