لحظه لحظه

شنبه 31 فروردین 92

سلااااااااااام.

تولدم مبارک! مبارک مبارک تولدم مبارک!

بهله. بنده سال 71 توی یه همچین روزی به دنیا پا نهادم. من عاااااااااشق فروردینم (یادی میکنم در اینجا از آقای دادماست عزیز در برنامه خنده بازارنیشخند) از دیشب کلی پیام تبریک گرفتم از دوستام.حتی بعضیا که فکرشم نمی کردم  روز تولدمو بدونن.کلی شرمنده شدم که من تاریخ تولد بعضیا رو نمیدونم یا یادم رفته بود بهشون تبریک بگمآخ

بانک تجارت هم بهم تبریک گفتاز خود راضیزبان

هی روزگار! چقدر زمان زود میگذره. دیشب یه کم حالم گرفته بود. آخه پارسال روز تولدم، هنوز هیشکی تو زندگیم نبود که حالمو بگیره.یعنی بود اما جدی نشده بود و هنوز حضورش رو حس نکرده بودم.پارسال یه همچین روزی نبود و امسال هم نیست اما... این نبودن کجا و آن کجا! ولی خدا رو شکر میکنم. حکمتش رو شکر میکنم! خدا جونم من مطمئنم تو صلاحمو میخواستی و برای همینه با وجود احساساتی بودنم، تونستم دووم بیارملبخند

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهارشنبه 28 فروردین 92

سلام

بنده هم اکنون در کتابخونه دانشگاه باهنر به سر می برم.سرعت اینترنت بدک نیست! میخواستم بگم در حد راه رفتن لاکپشت روی یخ، اما دیدم به اون افتضاحی هم نیست دیگه.نیشخند

چهارشنبه ها کلا" هفت صبح تا پنج عصر کلاسم.بین نه تا یک هم بیکارم که میام کتابخونه و به امر مفید و مفرح وب گردی! می پردازم. (اینترنت مفته دیگه!چشمک) منتها از این هفته به بعد،یکی از استادامون که علاقه وافر مارو به یادگیری به وضوح دیده سرکلاسش! فرمودن پنج تا هفت عصر چهارشنبه هم تشریف بیارید کلاس جبرانی.منتظرگریههیچی دیگه! رسما" هنگ می کنیم.

بچه ها برنامه ریختن بریم اردو.اولش نخواستم برم ولی بچه ها گیر دادن وتهدیدم کردن، زری هم گفت میاد و اصرار کرد برم، دیگه واسه همین فعلا" اوکی دادم. بله! یه همچین آدم مهمی هستم مناز خود راضیعینک

من حوصله ام سر میره اینجا تهناییگریه زهرا گفت بیا بریم پیش من گفتم نه! حوصله ندارم بیام و برگردم.تازه ناهار سلف هم رزرو کردم حیفهخندهنرفتم دیگه.کاش خونمون نزدیک تر بود. ولی خوب! اینجا هم خوبه. قضیه همون اینترنت مجانی!نیشخند

دیگه فعلا حرفی نیست.خیال باطل

یه خداحافظی فرنگی : بای تا هاینیشخند خداحافظ.بای بای

 

ساعت نه شب : کلاس پنج تا هفت امروز تشکیل نشد.چون کلاس خالی پیدا نکردیم.نیشخنداستاد گفت هفته آینده حتما" تشکیل میدم حتی اگر شده وسط محوطه دانشگاه!!!!!!خنثیخنده

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط خودم! نظرات ()

دوشنبه 19 فروردین 92

سلام

آمدم برای عرض دوتا مطلب کوشولونیشخند

عجبببببب بارونی بود این دو سه روزه! هنوزم یه کم ابر هست و نم نم می باره ولی دیگه آخراشه. اما عصری اینقده خوشگل بووود که نگو.

هوا بس ناجوانمردانه دونفره بودزبانلبخند

همه امتحاناشون افتاده جلو اونوقت واسه ما افتاده عقب! تا هیجده تیر بایدبریم دانشگاه.

حالا جای شکرش باقیه جلو نیفتاد وگرنه بیچاره بودیم با این حجم درسها!

شب عالی متعالی!

نوشته شده در ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

پنجشنبه 15 فروردین 92لبخند

سلام....

ما رفتیم و برگشتیم و بسیااااااااااااار اوقات خوشی داشتیم.خدا جونم شکرت!

بهله!ما رفتیم لار.پیش دوستان خانوادگیمون که مثل فامیل نزدیک یا شاید حتی بیشتر دوستشون دارم. شنبه رسیدیم و دیروز هم برگشتیم. خیلی خوش گذشت. مخصوصا" دوشنبه که رفتیم یه سفر یک روزه طرفای عسلویه و بندر بستانو و پارسیان و اینا! خیلی باحال بود. کلی هم توی راه و پارک ها که واسه نماز و غذا می موندیم تاب بازی کردیمکلی هم فیلم و عکس گرفتم که البته توی هیچکدوم از فیلما خودم نیستم. چون فیلمبردار طبق معمول همیشه خودم بودم. قرار بود شب زود برگردیم که بریم باغ آش بخوریم و اینا که دیر رسیدیم.البته خیلی دیر رسیدیم حدود یک نصفه شبنیشخند حیف که وسیله نداشتیم و خیلی خسته بودیم وگرنه بقیه رفته بودن باغ چادر زدن واسه سیزده، ما هم می تونستیم بریم!

سیزده به در هم رفتیم باغ.اونم خوش گذشت.تا شب بودیم.مثل همیشه خیلی زود گذشت اما خوش گذشت.

شنبه میرم واسه تکمیل مدارک برای گواهینامه.لار که بودیم  وحید می گفت دوماه طول میکشه تا گواهینامه برسهتعجبخنثی

یکشنبه هم باید تشریف ببریم دانشگاه بعد بیست و خوردی روز! فکرشو بکن

سال خوبی داشته باشید

نوشته شده در ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

یکشنبه 4 فروردین 92 قلب

یه سلام بهاری مدل 92چشمک

احوال شما؟ تعطیلات خوش میگذره؟

از کی دارم می پرسم؟ از یه مخاطب احتمالی یا نسیبه که با اس ام اس در تماسیم با هم و چندوقت یه بار میاد اینجا؟ شایدم از اونایی که میان میگن وای وای! وبت خیلی قشنگه به منم سر بزنخنثی حالا شرط می بندم یه دونه پست هم نخوندهمنتظر

اااااااا.حدیث؟ دختر بد!قهر قرار نشد گله کنی.اینجا یه دفتر خاطراته. به قول اجنبی ها :

just for u! فقط مال خودته اوکی؟نیشخندمال وقتایی که دلت واسه تق تق کردن صفحه کلید تنگ میشه.

از عصر چهارشنبه بعد از سال تحویل، تشریف بردیم شهرستان تا همین دیروز صبح (صبح شنبه) خونه مادربزرگها همه رو زیارت کردیم از اقوام درجه یک من.پنجشنبه ظهر طبق معمول هرسال خونه مادربزرگ مادری جمع شدیم.بعدشم رفتیم عید دیدنی بقیه شامل دایی های مامانم و دایی ها و خاله بابام.عینک

اوف! شنیدی میگن خودم کردم که لعنت برخودم بادا بادا مبارک بادا؟ اومدم ثواب کنم اما از بی حوصلگی خودم بی اطلاع بودم.یارو اومد تو یکی از این سایت های اجتماعی درخواست دوستی داد.حالا میگم یارو ولی طرف دخترهزبان شروع کرد به درددل و اینا و منم که سنگ صبور! گوش دادم به حرفاش. بعدم شماره و اینا خواست. آشنایی منو نسیبه هم مجازی بود اما واقعا" نسیبه رو باورش کردم تا باهاش دوست شدم. حتی قبل از دیدنش احساس میکردم می شناسمش.لبخنداز اس ام اس دادن بهش واهمه نداشتم.اما این فرق میکنه.مطمئنم دختره و از این بابت شکی ندارم اما از اینکه بهش امید دادم روی من به عنوان یه دوست صمیمی حساب باز کنه ناراحتم.نمیدونم چرا!ناراحت احساس بی رحمی بهم دست داده.فکر میکنم چقدر دختر بدی ام.واقعا" دلم میخواد کمکش کنم اما یه جوریه که باهاش غریبم.نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.اصن یه جوری که... اه! این از اون موقع هاست که خودمم نمی فهمم حرف حسابم چیهکلافهوالا. آخه اینم احساسه من دارم؟زبان

دهم فروردین نیت کردیم بریم لار انشاالله! خوشحالم.واسه دیدن نجمه!خیال باطل

چقدر سرده اینجا.این همسایه پایینیمون نیست و شوفاژ ساختمونش خاموشه و این تاثیر گذاشته روی خونه ما. چپیدم کنار شوفاژ اما پاهام سرده سردهنگران

دیگه حرف زدنم نمیادنیشخند شبم و شبتون خوشقلب

نوشته شده در ٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak