لحظه لحظه

دوشنبه 21 مرداد 92

سلام

میون این روزهای تکراری و گرم، یه اتفاق افتاد که عجیب بود و سرد! عید فطر رفتیم زرند، دیدن اقوام. دوماهی بود نرفته بودیم. تقریبا از قبل از امتحانای من و بعدشم که مشهد و ماه رمضون و اینا.

ظهرش رفتیم خونه یکی از اقوام که فوت شده بود و طبق آداب و رسوم براش عید اول گرفته بودن.اولین عیدی که نبودش بین اعضای خانوادش حس میشد.

عصر رفتیم خونه مامان بزرگم.تاشب اونجا بودیم.شب خاله ها و داییم اومدن. توی حیاط نشستیم. هوا گرم و گرفته و کسل بود. رفتم تو خونه گوشیمو بیارم که تلفن زنگ زد و خاله جواب داد. احوالپرسی کرد. داشتم میومدم بیرون که با دادی که خالم زد برگشتم تو. نشسته بود رو زمین و زد تو سر خودش. قلبم داشت کنده میشد. نمیدونستم کی پشت خطه. فقط میشنیدم که می گفت : چرا خبر ندادین؟ چرا نگفتین بیاییم تشیع جنازه؟

وقتی گوشی رو قطع کرد گفت : مریم فوت شد! مریم، دختر 23 ساله، دانشجوی پزشکی! دختر یکی از اقوام که میدونستیم مریضه.سرطان! اما همیشه میگفتن خوبه. بهتر شده ولی همیشه به قول خاله از نظرها پنهان بود. اما به هرحال می شناختیمش. جوون بود.دانشجو بود.سختی کشیده بود.اذیت شده بود. تایک ساعت کار هممون اشک ریختن بود و گریه و زاری! فکر اینکه الان مادر بیچاره اش چی میکشه دیوونه امون کرده بود.

دیروز مراسم گرفتن براش.کرمان زندگی میکرد.کرمان دفن شد و کرمان براش مراسم گرفتن. دیروز خاله ها و مادربزرگم اومدن واسه مراسم. من نرفتم. طاقتشو نداشتم. تحمل اشکهای مادر و مادربزرگشو نداشتم. تحمل دیدن تنهایی خواهرشو که تقریبا هم سن بودن نداشتم.

جز فاتحه خوندن کاری از دست زنده ها برنمیاد برای اونا که دستشون کوتاهه از این دنیا. براش از خدا آمرزش می طلبم و برای خانواده اش صبر و صبر وصبر...

نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

سه شنبه 15 مرداد 92

سلاملبخند

در جواب اشرف بانو آدرس این پست  رو میذارم. توی پست قبل گفته بودم برنامه ماه رمضون سال قبل، حالا می بینم مال سال 91 هست. اوه! چه وبلاگ با سابقه اینیشخند

koshooloo.persianblog.ir/post/6

دیگه از اونجایی که واسه پستهام اسم نذاشتم، اینجوری آدرس دادمعینک تغییراتش هم یکی اسم سریال هاست و یکی اینکه ماشالا پیشرفت کردم و حالا علاوه بر قبل از ظهر، شبها هم اینترنت گردی دارمابرو دیشب بابام میگه میخوام از دست اینترنت نجاتت بدم. میگم آخه پدرمن! یه دختر بیکار توی خونه اونم توی تابستون به این گرمی، جز همین کامپیوتر و اینترنت چه سرگرمی میتونه داشته باشه؟نگران مامانم گفت : راست میگه بچم بیچاره قلب مامانم چنان این جمله رو با سوز گفت که دلم واسه خودم ریش شد.حس کوزت بهم دست دادخنده

دو - سه روز دیگه عید فطره. حوصله حرفای تکراری ندارم.اینکه ماه رمضون تموم شد و وای چقدر عمر زود میگذره و اینا. حرفای درستی هستنا اما تکراری ان!فقط میدونم دلم تنگ میشه! افسوسطول میکشه تا عادت کنیم به روزمرگیهای همیشگی! البته منظور اینه که توی ماه رمضون وقتی تا لنگ ظهر خواب، یه بهانه میاری ولی اون موقع بیکاری اما واسه خوابیدن و وقت تلف کردن عذاب وجدان میگیری.

خودمم نفهمیدم دوساعت چی گفتمخنده

یعنی هرجا پا گذاشتیم واسه وبلاگ نویسی، قاطی کرد! منتظر پرشین بلاگ دقیقا" چته عزیزم؟ نه قالب عوض میکنی،نه پست ها رو درست انتشار میدیمتفکر

طاعاتتون قبول!لبخند

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

پنجشنبه 10 مرداد 92

سلامچشمک

تموم شدا! شبهای قدر هم تموم شد. به همین زودی ناراحت ولی خیلی خوب بود. حسابی دلم باز شد. کلی امیدوار شدم.امیدوار بودم البته به خدا و لطف و کرمش و امیدوارتر شدم.

ازش خواستم منو ببخشه بابت تمام گناه هایی که کردم و کارایی که قول داده بودم انجام ندم اما ... و خواستم بهترین تقدیر و خوشبختی و سلامتی و عاقبت بخیری رو برای من و خانواده ام و دوستان و فامیلم قرار بدهلبخند

هوا اینجا خیلی گرمه! مثل خیلی از شهرهای دیگه. خدا کنه یه کم خنک تر بشه درروزهای آینده.

دلم واسه دوستام و همکلاسیهام تنگ شده! یه کوچولو هم واسه دانشگاهزبان

یه پست گذاشتم ماه رمضون پارسال و برنامه روزانه امو نوشتم! همچنان میتونم ارجاعتون بدم به همون برنامه دراین ماه مبارکخنده

نماز و روزه هاتون قبوللبخند

نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()

چهارشنبه 2 مرداد 92

سلام

اصن من در عجبم این چه وضعشه؟ نه ماه سال میری مدرسه و دانشگاه و منتظری تابستون بیاد، تابستون که میاد دلت هوای همون نه ماه دیگه رو میکنهمتفکرمنتظر

اصن تابستون واقعا چه لذتی درش هست؟ والا ما که صبح تا لنگ ظهر خوابیم و بعدشم کلا" ول معطل! مخصوصا" ماه رمضون که از خونه بیرون هم نمیریم تا مبادا یه ذره تشنگی و گرسنگی فشار بیارهخنده پس فلسفه این روزه گرفتن چیه؟نیشخند

همین دیگه! حرفی ندارم. اومدم بگم من حوصله ام سر رفته گریه

البته یه ذره بی شعور شدم. انگار نه انگار ده روز رفتم ددر دودورشیطان

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط خودم! نظرات ()


Design By : Pichak