لحظه لحظه

شنبه 2 شهریور 92

سلاملبخند

اوه اینجارو! تاریخو میگم.شهریور شدها! یه تابستون دیگه هم رفت که بره. روزای تکراری ماهم گذشت بدون تنوع و لااقل یه خبر خوش واسه دلخوشیافسوس

عروسی الهه نرفتم.چقدر دوست داشتم برم. پنجشنبه پیش بود.حدس میزدم نمیریم ولی خوب ... حوصله توضیح دادن دلیلشو ندارم. حوصله ی چیو دارم من دقیقا"؟ والا قهر

خاله خانوم ما سه ماهه میگه هفته دیگه میام کرمان بریم بیرون. آخرشم این هفته ای که میگه نیومد تا افتاد تو حال نداری مامان ما.البته هنوزم نیومده ولی این هفته اگر بخواد بیاد کلی سرم شلوغه دیگه. تقریبا کارای خونه بامنه.

همین دیگه! حوصله نوشتن ندارم.این روزا حوصله هیچ کاری ندارم.خدا نکنه یکی از اعضای خانواده مریض باشه اونوقته که.... اصلا اعصاب ندارم.مریضی مامان، یکنواختی روزها، ناامیدی از یه سری دعاهایی که انگار خدا هیچ رقمه حکمتش رو تو براورده شدنش قرار نمیده.

کاش این روزا بگذره.

دلم خبرای خوب میخواد.دلم سفر میخواد.دلم تفریح میخواد.دلم تنوع میخواد.

و لعنت به همه چیزای مزخرفی که دل میخواد ولی خدا نمیخواد.

خدایا ببخشید. بنده بدی هستم ولی تو خدای خوبی هستی. هوامو همه جوره داشته باش و منو ببخش.نگران

این فوتبالای تلویزیون چرا تموم نمیشه اه! همش تلویزیون ما درحال نشون دادن زمین سبزه و یه مشت آدم علاف که دنبال توپ می دوند و آخرشم میلیون میلیون پول مملکت رو میخورن.

[ ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak