لحظه لحظه

پنجشنبه 15 مهر 96

یه وقتام هست نمی دونی چه مرگت شده! دقیقا به همین صراحت لبخند

یعنی فکر میکنی میدونی ها اما در اصل نمی دونی.

تا چندروز پیش می دونستم چی میخوام و ازاینکه نمی شد که بشه، از اینکه بلاتکلیف بودم و ازاینکه هرچی خواستم بشه، نشد کلافه بودم.

نشونه می دیدم اما اتفاق نمی افتاد.

دیده نشدن تلخه؛ بلاتکلیفی تلخه و اینکه به نیت حاجت کاری کنی و براورده نشه تلخ تر!

قطعا بی جواب نمی مونه؛ قطعا حکمتی هست و صلاحی

اما دل آدمیزاد دلخوشه به دریافت جوابی و نشونه ای حداقل بعد از یه مدت طولانی

شاید عیب از دعا کردنای ماست. ما که نه! من! چون خیلیا جواب گرفتن به صراحت. حداقل آرامشش روگرفتن و فهمیدن بهای کدوم نذر و نیازه.

حالا اما نمیدونم چمه. دلگیری، دلتنگی، گاهی بداخلاقی وکم طاقتی....

شاکر همه نعمت های بی دریغش هستم اما خودش هم میدونه گاهی دل بنده هاش میگیره اندازه یه دنیا.

 

ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ
[ ۱٤ مهر ۱۳٩٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ق.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak