لحظه لحظه

یکشنبه 10 مهر 90

حال روح و روانم خوب نیست. همون حرف همیشگی.همون مشکل همیشگی. اعتماد به نفس زیر صفر و انگیزه برای ادامه دادن وجود نداره. دوست صمیمی ندارم.احساس میکنم حالم ازاین دنیا بهم میخوره. احساس میکنم جز خانواده ام هیشکی دیگه منو نمیخواد. همه از من بدشون میاد.هیشکی منو نمی بینه.نگرانگریه کلاسای دانشگاه هم که قوز بالا قوزه. یکی تشکیل میشه من نمیرم. اونایی هم که من میرم تشکیل نمیشهعصبانیفقط میرم دانشگاه سهمیه متلکمو تحویل می گیرم و برمی گردم تا شب حرص می خورمکلافه چرا من هیچ دوستی ندارم؟چرا دختر هستم؟ اخه نجمه چرا ازم دوره؟نگران چرا هیشکی درکم نمیکنه؟ چرا هیشکی نمیخواد درد دل منو بشنوه؟چرا باید هر ترم یه درس بیفتم و بقیه نمره هام افتضاح باشه؟ چرا حتی یه چیز امیدوار کننده پیدا نمیکنم؟

چرا هیشکی این وبلاگمو نمیخونه؟حتی توی دنیای مجازی هم تنهام... چرا؟چرا؟چرا؟

خدایا پدر و مادر و داداشم رو واسم نگه دار که تنها دلخوشی زندگیم هستند.

[ ۱٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak