لحظه لحظه

دوشنبه 18 مهر 90

یه چند روزی سرم شلوغ  شد و از طرفی اتفاق خاصی نبود به همین دلیل نیومدم اینجا. البته نظرات دوستامو میخوندم و واقعا ممنونم از آقا بشار که هرروز صبح برام آرزوی داشتن یه روز خوب کردند. من هیچوقت دوستان خوبم رو فراموش نمی کنم.

دیروز رفتیم آزمایشگاه میکرو. یکمی دیر رسیدیم با دوستام. وقتی وارد آزمایشگاه شدیم بچه بدی شدم و واسه یکی از دوستام شکلک درآوردم.خجالتبعد همون دوستم گفت : خیلی دیوونه ای! فکر کنم استاد فهمیدتعجب تا آخر کلاس همش حرص خوردم.البته بقیه بچه ها میگن اگر دیده بود همون لحظه بهت می گفت. خلاصه اینکه دیروز حسابی ضایع بازی درآوردم. سرکلاس فیزیک مغناطیس هم فهمیدم که استاد جون از دخترهای روزانه فقط منو پاس نکردهعصبانیو از ترم قبل فقط من بودم و 4 تا از پسرهای همکلاسیم. حالا حال و روز منو تصور کنیدhttp://s1.picofile.com/file/6397061366/drop42.gif  اگر ترم قبل به جای یک و هفتاد و پنج ، بهم دونمره اضافه کرده بود پاس میشدم.بیست و پنج صدم!!! ازم دریغ کرد.افسوس فکر کن!

واقعا هدف استادها از انداختن دانشجوهاشون چیه؟

[ ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak