لحظه لحظه

چهارشنبه 18 آبان 90

امروز یه اتفاق باحال افتاد که دلم نیومد ننویسم. از ساعت هفت صبح تا پنج عصر که کلاس داشتم. خسته و کوفته داشتم برمیگشتم خونه. منتظر خط واحد خیابونمون بودم. روی نیمکت نشسته بودم که خط واحد اومد. بلند شدم. همون موقع یه آقا پسری با قد حدودا" دومتر (البته با اغراقنیشخند) از کنارم رد شد و با مقایسه قد خودم و خودش برگشت گفت: یا ابوالفضل!!! (مثلا" متلک پروند.منتظر) هنوز یه قدم دور نشده بود که بلند گفت : آخ! تعجب وقتی برگشتم دیدم پخش شده وسط جوب!خندهقهقهه وای که چه صحنه ای بود.دلم خنک شداز خود راضی

البته من راضی به صدمه دیدن مردم نیستم اما این یکی حقش بود. میخواست به جای متلک گفتن جلوی پاشو نگاه کنه که با سر نره توی جوب.نیشخند

[ ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak