لحظه لحظه

شنبه 6 بهمن 90

سلام خوبین؟

الان کلی چیز میز توی ذهنم بود که بگم اما حالا حرف زدنم نمیاد.تعجب

جاتون خالی دیشب رفتیم عروسی پسرخاله مامانم. باحال بود. بعد از حدود یازده ماه بالاخره رفتیم عروسی.آخرین عروسی که رفته بودیم عید پارسال بود که دامادش توی تابستون تصادف کرد و عمرش رو داد به شما. خدا رحمتش کنه. حالا بماند که چقدر بعد از شنیدن خبر فوتش بهم ریختم.

نجمه چند روز پیش پیام داد که توی عید، چهارم فروردین، عقد داداششه.

دانشگاهم خوبه. مثل همیشه تا این اول ترم بیام به نگاه های بچه ها و سوال تکراریه : ترم اولی هستی؟؟؟؟؟؟؟ عادت کنم، یه کمی طول میکشه.افسوس 

راستشو بگم؟ من هیچوقت عادت نمیکنم به این موضوع. بلکه سعی میکنم به روی خودم و دیگران نیارم.اما بازم گاهی اوقات بهم میریزم. لابد با خودتون میگید این دختره آدم بشو نیست.اما باور کنین نمیتونم بی خیال شم.اگر چیزی نمیگم و نمی نویسم و توی دلم نگه میدارم واسه خاطر اینه که میدونم درکش سخته واسه بقیه.از طرفی، همه اینا تکرار مکرراته.نوشتنش فایده نداره.اما گاهی اوقات مجبورم.چون بدجور روی دلم سنگینی میکنه.حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید و این قسمت از پست هامو ندیده بگیرید.

امیدوارم روزهای آخر سال 90 روزهای خوب و به یاد موندنی باشه و سال جدید هم با کلی لحظه شیرین زودتر از راه برسه.

[ ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak