لحظه لحظه

پنجشنبه 17 فروردین 91

سلاااااااام خوبید؟ چه خبرا؟ چه حس باحالی داره وقتی میگی سال نود و یک!یه جورایی اولش توی دهن نمی چرخه. یادش بخیر! پارسال این موقع نمی تونستی بگی نود! وای که چقدر زود گذشت.خیال باطل

خوب! عید هم تموم شد و دوباره زندگی معمولی ما شروع شد.الان توی سایت دانشگاهم و دارم فکر میکنم بینم می صرفه برم خونه  یه ساعت دیگه دوباره بیام درحالیکه نمیدونم کلاس تشکیل میشه یا نه؟سوال اما میگم ولش کن.حالا که هستم.اگر برم هنوز نرسیده باید برگردم.چون از اینجا تا خونون با خط واحد یه ساعت راههناراحت

عید خیلی خوش گذشت.چهارم که رفتیم لار پیش نجمه اینا.حنابندون و عقد داداشش, خونه جدید سمانه, بعدشم که باخاله اینا رفتیم استهبان خونه دوستش!خیال باطل خاطراتم شاید به قشنگی چندسال قبل که می رفتیم نباشه اما خوب , همیشه که نباید همه چی مثل هم باشه!سالهای قبل همش می رفتیم گردش و کوه و دشت و... اما امسال نرفتیم.2 15

غمگین ترین لحظه مثل همیشه لحظه خداحافظی بود.من که اولش اصلا" قصد گریه کردن نداشتم.اما اشک رو توی چشم  نجمه که دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. حالا اون فقط بغض کرده بود اشکش جاری نشد اما مال من مثل سیل می بارید و هنوز باکسی خداحافظی نکرده بودم. فکر کن با صورت خیس همه رو می بوسیدم.

چقدر قبلش بانجمه کل کل کردیم و چرت و پرت می گفتیم.من میزدم توی بازوش و اونم هی نیشگون میگرفت. زن داداشش می گفت نکنین این کارو! بعدش که جدا شید دلتون واسه هم  تنگ میشه. بنده خدا فکر میکرد واقعا" داریم دعوا می کنیم.

خوب دیگه... من برم ببینم ناهار چیزی گیر میارم که بخورم یا باید با شکم گرسنه به تحصیل علم و دانش بپردازم.نیشخند

راستی نسیبه جون کم پیدایی؟ داری درس میخونی؟ آخ گفتم درس!من یه کلمه هم از اول ترم تاحالا نخوندم. خدا به داد برسه.کلافه

[ ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak