لحظه لحظه

یکشنبه  6 اسفند 91

سلام

دیروز روز مهندس بود. روز مهندس بایک روز تاخیر مبارک باشد بر ما!

امروز با بروبچ رفتیم بازار.تنوعی شد واسه خودش! بعد از کلاس جذاب اصول مهندسی, زهرا پیشنهاد داد بریم بیرون. میخواست لباس بخره قشون کشی میکردنیشخند شش نفری رفتیم آزادی.یکیمون جدا شد از اونجا و رفت خونشون! بقیمون رفتیم زهرا لباس خرید واسه خودش.بعد یه لباس دیدیم فسقلی! یعنی فسقلیها! تن عروسک هم نمی رفت ولی گذاشته بودن به عنوان لباس بچه.زهرا هم خوشش اومد برش داشت. ولی خیلی نانازی بود لباسه.

بعد یکی از بچه ها که عجله داشت ازمون خدافظی کرد.موندیم منو زری و زهرا و مریمی! کم کم رفتیم سمت همون جای همیشگی که قرار شد بشه پاتوقمون و سمبوسه میل نمودیم. از ذکر متلک هایی که نوش جان کردیم صرفنظر میکنیم.منتظر

هیچی دیگه همین! جهت دریاد ماندن روزی که بادوستان گذشت نوشتم.

[ ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak