لحظه لحظه

سه شنبه 22 اسفند 91 (نمیدونم چرا تاریخ وبلاگ زده چهارشنبه 23سوال)

سلام

میخوام یه چیزی بنویسم ولی نمیدونم چی؟ نوشتنم میادا اما اون مطلبه نمیاد.یول

الان اگر بگم ناراحتم, نامردیه! ناشکریه.چون ناراحت نیستم.طوری نشده که ناراحت باشم.لبخند

اگربگم عصبانی ام, دروغه! چون عصبانی بودم تا یکی دوساعت پیش ولی الان نیستم! خوب وقتی نت بوکتو میدی دست یکی تا یه وسیله ساده نصب کنه روش، بعد اون میزنه یه گندی بالا میاره عصبانی میشیعصبانیقهر

منتها میتونم بگم دلم گرفته! از این دل گرفتگی های دخترونه.از اونا که نه خودت می فهمی چته و نه دیگران!افسوس

دل گرفتگی + کمبود اعتماد به نفس + آرزوی مقداری اتفاق خوش و خبر باحال

یه وقتایی هم توقعات بی جا و شایدم به جایی که از دیگران داریم و براورده نمیشه به این حالمون دامن میزنه! خوب بابا! من هم میخوام مورد توجه باشم.میخوام دیده بشم! نمیخوام زاپاس باشم. (این تیکه رو فقط خودم می فهمم. قضاوت نکنید درموردم! منظورم از دیده شدن توسط یه فرد خاص به اون صورت که ممکنه به ذهنتون برسه نیست!!!!!!!!)

امروز روز اخر بود از سال 91 که تشریف فرما شدیم دانشگاه! فردا هم قرار بود و هست که بریم از نظر استاد! منتها ما نمیریمنیشخند البته فقط به خاطر بچه های خوابگاهی ها! چون اونا رفتن سر خونه زندگیشون و از ما خواستن که نریم کلاس تا اونا غیبت نخورن! وگرنه ما که عاشق علم و دانش و اصلا قصد پیچوندن کلاسها رو نداریمچشمکلبخند حالا بعد از عید معلوم میشه کیا رفتن کلاس و مارو پیچوندن. اونوقته که ...عصبانی

دم زهرا بانو گرم! این هفته کلا رفت ولایت خودشون ور دل شوهرش! یعنی اولتیماتوم استاد هم که گفته بود یکشنبه حتما" حتما" حتما" بیایید، در اراده این بانوی معظم در پیچوندن این هفته تاثیری نداشتخنده

اینو یه جایی شنیدم خوشم اومد : باران گفتگوی عاشقانه آسمان است با زمین و بهار، پاسخ زمین است به عشق بازی اسمان!قلب بسی زیبا بود!

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak