لحظه لحظه

شنبه 29 مرداد 90 (19 ماه رمضان)

دیشب شب قدر بود. رفتیم مصلی برای احیا! کلا با شبای احیا حال میکنم. ازخدا دوباره خواستم یه حالی بهم بده و تا آخر تابستون منو به آرزوم برسونه. دوست دارم وقتی میرم دانشگاه از لحظه لحظه این دوران استفاده کنم نه اینکه از ترس متلک و مسخره شدن قدم ، از دانشگاه رفتن و سوار خط واحد شدن واهمه داشته باشم.واقعا خسته شدم. دلم خیلی شکسته.ناراحتدل شکسته

دلم شکسته چون به هرکی میگم دانشجوام باید انتظار داشته باشم دوتا شاخ رو سرش دربیاد و بعد بگه : واااااای!!!! اصلا بهت نمیاد.  البته این مال زمانیه که شانس داشته باشم. وقتی شانس بامن نباشه بهم میگن: بهت میاد دبستانی یا راهنمایی باشیعصبانی

دلم شکسته چون هرموقع خط علوم از جلوی دانشکده چمران رد میشه و مسافر میزنه باید صدبار قلبم بیاد تو دهنم و خدا خدا کنم کسی سوار نشه.چون جلوی دانشگاه خودمون باید از جلوی پسرا رد شم و متلک بشنوم: کوچولو! تو هم دانشجویی!نگران

دلم شکسته چون حتی دختره توی دانشگاه برگشته به دوستش میگه: این کوچولو هم دانشجوئه!افسوس

دلم شکسته چون احساس میکنم بچه ام. چون بچه های فامیل که همه از من بچه ترن فکر میکنن منم هم سنشونم و میخوان باهاشون بازی کنم.

دلم شکسته چون باهرکی خواستم درمورد دل شکستگیم حرف بزنم یا دعوا کرد، یا سرزنش کرد، یا نصیحت کرد و یا مثل نجمه هی دلداری الکی داد و گفت :چه بهتر! اینجوری سن و سالت کم میزنه. اما دیگه فکر نکرد کم زدن سن توی بزرگسالی به دردم میخوره نه الان که میخوام جوونی کنم اما بهم میگن بچه!

دلم شکسته! زیاد....

 

[ ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak