لحظه لحظه

دوشنبه 2 اردیبهشت 92

سلاملبخند

اردو که گفتم، کنسل شدخنده البته قبلش من گفتم نمیرم.چون بابام زیاد راضی نبود و اینا! زری گفت زهرا گفته منم نمیام.آخه آقاشون داره آخر هفته میاد کرمان و میخواد پیش هم باشنقلب من که گفتم منم نمیام زری گفت پس منم نمیرم. شما که نباشین اونجا تنهام.البته بماند که چقدر عصبانی شد از دستمون و میخواست کتکمون بزنهزبان بعد ظهر یکشنبه که رفتیم سلف، مریمی زنگ زد گفت ساعت یک برید هماهنگ کنید درمورد اردو و اینا با بقیه، به منم خبر بدید چی گفتن و چی شد.من بهش گفتم اردو نمیرم، اونم گفت پس منم نمیرمخندهقهقهه هیچی دیگه! چهارنفر همزمان کنسل کردن رفتنشونو : من،زری،زهرا، مریم!نیشخند کلا موندن شش تا دختر و چهارتا پسر. کارد می زدی بهشون خونشون درنمیومد.عصبانی شده بودن درحد المپیک لندناسترسخلاااااصههه اردوهه کنسل شد، همه هم از چشم ما می بیننابرو

دیروز از دانشگاه که برگشتم، مامان خانوم گفتن که ....... گواهینامه ات رسید!عینک هورااااااااااا. آخه فکر می کردم تا دوماه دیگه خبری ازش نشه.ولی انگاری خدا خیلی هوامو داشت و کادوی تولد داد بهمچشمک مرسی خداقلب

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak