لحظه لحظه

پنجشنبه 19 اردیبهشت 92

سلاملبخند

من خوبم! شما خوبین؟خیال باطل

دیروز این همه راه نت بوک رو بردم دانشگاه واسه اینترنت رایگان, اما برنامه یهویی تغییر کرد.

اول که صبح اول صبح امتحان میانترم داشتم.میانترم تکنولوژی روغن! واسه خودش امتحانی بودا.چشمک استاد ما اومد و یهویی برگشت گفت آقایون پاشید صندلیها رو بچینید دور کلاستعجب جهت اشراف کامل بر تمام دانشجویان و جلوگیری از تقلبخنثی بنده خدا خبر نداشت که ...خنده از تقلب جلوگیری نشد که هیچ, بدترم شد. درحالت عادی نهایتش میشد با کناری حرف بزنی اما اینجوری همه با هم حرف میزدن و به هم می رسوندننیشخند حالا بنده خدا استاده خودش می فهمیدا اما کاری از دستش برنمیومدزباناما سوالاشو آسون داده بود.دمش گرم! خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهش بدهقلب

بعد از کلاس زری گفت میخوام برم بازار روسری بخرم.منم باهاش رفتم دیگه! چهار ساعت بیکار بودیم.باهم رفتیم بازار و تا قبل از یک برگشتیم. کلی وسواس به خرج داد آخرشم یکی برداشت از سرناچاری.دلش گیر کرده بود پیش یه روسری 24 هزار تومنی اما خوب قیمتشم نمیتونست قبول کنه.منم بودم این همه پول نمیدادم واسه یه روسری. والاقهر عصر که کلاسم تموم شد زری زنگ زد و گفت میخوام دوباره برم بازار. این روسریه رنگش فرق میکنه.سوال گفتم یعنی چی؟ گفت این فکرکردم سبزه اما حالا قهوه ایهتعجببهش گفتم اصن از این مدل سبزشو نداشتا.گفت نه من مطمئنم. گفتم خوب باشه بذار منم باهات بیام. خلاصه دوباره رفتیم بازار.دم مغازه.یارو تا مارو دید شناختنیشخند دوباره همون مدلو آورد و دیدیم نخیر نداره رنگ سبزو اصن. بعدم زری دوباره نگاش کرد روسری که خریده بود و گفت ااااا! این که همون رنگیه که میخوام، تو خوابگاه رنگش فرق میکردامنتظرحالا دقت که کردم یه ذره توی نور رنگش به ماشی و اینا میخورد.  همین دیگه!

آهان! موقع برگشتن توی بازار, که کیفم گیر کرد به کیف یه دختره که کنارم راه میرفت.دست بردم کیفامونو جدا کردم.بعدش یه کم رفتیم دیدم داره هم قدم با من میاد. یه کمی ترسیدم.الکی به زری گفتم وایسا این گوشواره ها رو ببینم.بعدم قضیه رو بهش گفتم. آقا دیدم دختره هم یه کم رفت جلو و بعد برگشت مارو نگاه کردنگران از کنارش رد شدیم و بیخیال شدم.باز یه ذره جلوتر زری وایساد عطر بخره دیدم دختره پیداش شد.اونم وایساد بخره و از من پرسید عطری که برداشتین این بود؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر به زری زدم و باچشم دختره رو نشونش دادم.اونم تعجب کرد.

هیچی دیگه! ما یه کم ترسیدیم اما بعدش ما حرکت کردیم اما اون وایساد عطر بخره.دیگه هم ندیدمش.ولی خیلی ترسیدم آخرشم نفهمیدم توهم من بود یا یه موضوعی بودزبانبه زری گفتم لابد اون فکر کرده من کیفشو زدمقهقهه

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak