لحظه لحظه

دوشنبه 31 تیر 92

سلام

ما برگشتیم!عینک امروز صبح دقیقا" سر اذان صبح رسیدیم خونه.سحری رو توی قطار میل کردیم.

دیروز صبح ساعت یازده حرکت داشتیم و از اون جا که قبل از ظهر حرکت بود و از شهر خارج می شدیم، روزه امون درست نبود و خوردیمشیول

روزهای آخری که مشهد بودیم، اینترنت هتل قطع شدمنتظر هیچی دیگه! دو سه روز بدون اینترنت سر کردیم وامروز که از خواب پاشدم اول اومدم سراغ نتنیشخند

ده روز گذشت! فکرکن. همین دیروز بود انگار که داشتیم وسایل رو جمع میکردیم و ذوق زده بودم واسه مشهد رفتن و حرم رفتنافسوس من دلم تنگ شدهگریه

امروز صبح که رسیدیم، با صحنه ای بس غم انگیزناک مواجه شدیم و اونم غیبت یکی از ماهی خوشگلای آکواریوم بودنگران اول فکر کردیم همسایه مون که میومد بهشون غذا میداد، انداختش دور. ولی بعدش بابام از پشت آکواریوم آوردش بیرون و فهمیدیم انگاری خودشو پرت کرده بیرون و ...گریه دلم ریش شد با دیدنش.

زن دایی الان زنگ زد و گفت انگاری دارن میان اینجا. و این یعنی ما مهمون داریمابرو

[ ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خودم! ] [ نظرات () ]

Design By : Pichak