چمه؟ چشه؟ چی شد که اینطوری شد؟

به نام خدا

چقدر امشب گریه دارم. گله دارم. چقدر پرم از بی حسی و نخواستن. چقدر دلم دور شدن میخواد از همه بدون اینکه کسی نگرانم بشه و حتی متوجه شه نیستم.

خودم نمیفهمم چمه. اتفاق تازه ای نیفتاده فقط دو سه ساعت حرف زدن با مامان در مورد ی سری چیزا دوباره داغ دلمو تازه کرده.

این وسط همه اتفاقای این دوماه اخیر و نمودار سینوسی احوالات و احساساتم....

وای که چه حال بدیه ندونی چی شد یه دفعه. این عوض شدنای منفی... این همه چی بهم ریختنا... دیگه تا چندروز پیام نمیدم. هیچی نمیگم! هیچیییییییییییی! بذار ببینم کی یاد من می افته. اصن می افته؟ اصن پیام میده؟ اگر نداد دیگه میفهمم که وقتشه.

وقتشه یه بار دیگه به ناکامی سلام کنم و شکیل و وزین و سنگین خودمو بکشم کنار... بیخیال اصن....

حداقل دردش یه درده. بعدش تموم میشه نه که هی کششششششششش بیاد کشششش بیاد....


خبر خوب امشب:

الی پیام داد به خوبی گذشت همه چی! خدا رو شکر.

کافی بود بگه یارو جفتک انداخته. اون وقت تلافی حال بدی هامو با فش دادن سر همشهری خودم خالی میکردم. والا بخدا! مرتیکه ناشکر...

خدارو شکر....

/ 0 نظر / 14 بازدید