من اومدم!

پنجشنبه 28 اردیبهشت 91

سلاااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم. نسیبه جون و داداش بشار! به قول نسیبه پس از یک غیبت کبری برگشتم.:-2-16-: البته نظراتتون رو میخوندم.مخصوصا" نظرات آقا بشار که مثل همیشه منو شرمنده لطف خودشون کردن.:-118-:

دلیل نیومدنم این بود که حرفی واسه گفتن نداشتم. گفتم الکی نیام و حوصلتونو سر نبرم.اما همیشه یادتون بودم.البته یه اتفاقاتی افتاد و داره میفته که دلم نمیاد بهتون نگم.البته خواستم بعد از اینکه همه چی قطعی قطعی شد بیام و سورپرایز کنم اما گفتم حالا یه اشاراتی بهش بکنم.2 15

راستش روم نمیشه بگم.خجالتاما .... خوب.... من....2 15

من یه خواستگار دارم که تا حدودی نظرم راجع بهش مثبته.خجالتهفته پیش هم اومدن خونمون.یه بار تلفنی حرف زدیم بعد با اطلاع خانواده شماره خودمو بهش دادم و الان بهم اس ام اس میده.ولی هنوز رسمی نشده!جواب رسمی هم بهش ندادم.

خودش گفت یا آخر این هفته یا هفته آینده دوباره میان خونمون واسه صحبتهای دیگه.

خیلی برام دعا کنین. ایشالا باز میام و میگم که دیگه چی شدخجالت

داداش بشار! مثل همیشه شرمنده مهربونیاتونم و اینکه آبجی کوچیکتونو فراموش نمیکنین حتی اگر بی معرفت باشه مثل من.:-53-::-53-::-53-:

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بشار

هرگز برای آرامش بخشیدن و دلجویی کردن، دیر نیست ... پس بیایید شروع کنیم ...

بشار

اگر می‌دانستند تا کنون چند بار حرفهای دیگران را بد فهمیده‌اند، هیچکس در جمع اینهمه پر حرفی نمی‌کرد ...

بشار

وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد !

بشار

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام ...

بشار

بايد امشب چمداني را که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم که درختان حماسي پير است ...

بشار

دلم تنگ است برای آن یادهای آرام خیال های سفید روشنی های لطیف و تو ... که تنها تو ماندنی هستی در یادم !

بشار

امشب باز پستچی پیر محله ی ما نیامد ! یا باید خانه مان را عوض کنیم یا پستچی را ... تو که هر روز برایم نامه مینویسی ؟؟؟

بشار

به چشمهایت دیگر نگاه نمیکنم همه امید زندگی من بودند ! آن دو سرچشمه عشق وقتی چشمه ها خشکیده اند نگاه به آنها ، تنها ، تحمل رنج سراب است ، سراب ...

بشار

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

بشار

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند ...