خدایا خوب کن حالمو ...

به نام خدا

پارسال که مامان اینا رفتن مکه، یکی دوهفته اول واقعا سخت بود. حوصله آدمایی که باید یه مدت باهاشون می موندم نداشتم. حوصله محبت های یهویی قلمبه شده فامیل رو هم نداشتم. هرچند واقعا از سر محبت بود که هوای منو داداش رو داشتن که اون یک ماه تنها نمونیم و چیزی احتیاجمون نشه.

الانم که مامان و بابا و داداش رفتن کربلا، باز همون حال و هوا رو دارم. حوصله هیشکیو ندارم. کاش میذاشتن تنها باشم. یعنی مثلا کاش ی جوری بود که میشد تنها بمونم. دلتنگی براشون یه طرف، بازی های روزگار با دلم یه طرف، اصن احساس میکنم دلم میخواد بخوابم وقتی همه چی اوکی شد یکی بیدارم کنه.

دلتنگی، دلگیری، بی حوصلگی، یه کم استرس، یه کوچولو ناامیدی.... اه چقدر انرژی منفی....

دیدنش خوب بود؛ دوست داشتم بیشتر باشم حتی اگر همینطوری زل بزنم به شیشه جلو به قول خودش انگار اومدم سینما.

دوست داشتم بیشتر بمونم اگر دلسوزی بیجای ی نفر نبود. هی ربع ساعت ربع ساعت اس نمیداد که مثلا بگه نگرانمه. پشیمونم بهش گفتم قضیه رو. این باید یه راز می موند توی دلم تا از اظهارنظراتش درمورد روابط خصوصیم در امان بمونم. والا.


نمیفهمم حالمو.... خدایا تو که میدونستی شرایطمو. تو که میدونستی دلم یه همیشگی و موندنی میخواد. تو که میدونی بلاتکلیفی عذابم میده. خدایا برش گردون به حال و هوای دوماه پیش... ذوقمو برگردون. بعد اگر یکم کشش دار شد طوری نیست.

خدایا ... خوبم کن.

خدایا شکرت بابت نعمت خانواده. خودت حافظشون باش که سخت دلتنگشونم....

/ 0 نظر / 19 بازدید