سه شنبه 24 اردیبهشت 92

سلام

امروز روز خوبی بود خدارو شکرلبخند خاطره انگیز شد. با زهرا رفتیم بازار خرید چادر. زهرا می خواست واسه اولین بار چادر بخره و بپوشه. چادر عربی!خیال باطل خلاصه قرار گذاشتیم و دوتایی رفتیم آزادی. آدرسو الهه داده بود. بالاخره یکی دوتا چادر امتحان کرد و آخرش به این نتیجه رسید چادر عربی بهش میاد و انتخاب کرد.واقعا" هم بهش میومد.خیلی خانوم شده بودقلب

تازه ساعت شده بود ده ونیم.ساعت یک و نیم کلاس داشتیم.کلی وقت اضافه آوردیم.نیشخند اول رفتیم یک لیوان خاکشیر خوردیم که در هوای گرم اون موقع روز خیلی چسبیدخوشمزه  بعدشم رفتیم عباسعلی واسه زیارت.لبخند بعدهم رفتیم خونه زهرا و یه نیم ساعتی موندیم و بعدشم رفتیم دانشگاه! این هم از گردش و خرید نصف روزه ما. خیال باطلالبته امتحان اصول مهندسی رو هم بهش اضافه میکنم که خیلی خوب بود. خیلی هم باحال بود که استاد برگه دوتا پسرای بدبخت رو به جرم تقلب، فرت پاره کردنیشخند

دیروز کله سحر ساعت پنج صبح تشریف بردیم کشتارگاه طیور. فردا نیز بازدید داریم. کارخونه کنسرو تن ماهی ... (اسمشو نمیگم تبلیغ میشهنیشخند) ترم قبل رفتما ولی این ترم هم باید برم جهت اخذ نمره واحد عملی درس تکنولوژی کنسروچشمک

شب عالی متعالیبای بای

/ 3 نظر / 15 بازدید
اشرف

مبارکزهرا خانم باشه،یعنی شمام چادر میپوشی؟[متفکر] بیچاره پسرای بخت برگشته[ناراحت] عجب واحدهایی دارین شما[چشمک]

اشرف

میخواستم بدونم شما روش تأثیر گذاشتبد یا نه؟ پسرا رو به خاطر لو رفتنشون گفتم بخت برگشته ن،هر چی باشه براشون صفر رد میکنن،نه؟ واحداتونم نوش جونتون، راستی رمزو برات فرستادم یا نه؟ چقدر نه، نه کردم،نه؟[نیشخند]

اشرف

سلام معلومه بدجور درگیر درس و دانشگاه هستی ها[چشمک]