دوشنبه 9 تیر 93

سلام دوستان لبخند

هستم اشرف جون.زیر سایه شما. حس آپ کردن نیست. ولی میام و از این چند وقته مینویسم حتما!

داداش بشار عزیز! ممنون که همیشه هستینلبخند

دخترک عزیز! ممنون که به یادمی. شاد باشی

میام بهتون سر میزنم انشالله.

/ 4 نظر / 12 بازدید
بشار

سلام و سلامت باشی ! [لبخند]

....

سلام اولین بار اومدم وبتون و خیلی خوشمان آمد تا 18 اسفند 91 فکر کنم خوندم مطالب وبتو خیلی چیزا فهمیدم خیلیوتغییرات دیدم فهمیدم هم شهریمی هم دانسگاهیمی ولی خب هم رشتم نیستی و نفهمیدم مهندس چی بی دی البته ی حدسی زدم ک حالا ولش ی وب دیگم داری اینم فهمیدم راستی ی چی دیگم فهمیدم تاریخ تولدت با تاریخ تولد من یکی 31 فروردین البته ی سال بزرگتری ازم امیدوارم این دلتنگی و... ک الان داری تموم بشه شاد باشی خوشحال بعدا هم با اجازت میام سر میزنم. بازم میخونمت در حالی ک شاید اینجا نباشی راستی ی چیز دیگه درحالی ک فردا امتحان دانش دارم و هیچی نخوندم دو ساعت فکر کنم اینجا گذاشتم وبتو خوندم بسیار هم دوسش داشتم و خیلی از این کارم راضیم خخخخ راستی گروه خونیمونم یکیه هفته فعلا

بشار

خداوند به حضرت داود(ع ) وحى كرد كه به (خلاده ) دختر اوس ، مژده بهشت بده و او را آگاه كن كه همنشين تو در بهشت است ، داود به در خانه او رفت و در را زد، خلاده ، در را باز كرد تا چشمش به داوود افتاد، شناخت و گفت : آيا درباره من چيزى نازل شده كه به اينجا آمده اى ؟ داوود گفت : آرى ، عرض كرد: آن چيست ؟ فرمود: آن وحى الهى است . خلاده گفت : آن زن من نيستم شايد زنى همنام من است ، من در خود چيزى نمى بينم كه درباره ام وحى شود؟ ممكن است اشتباهى شده باشد. داوود گفت : كمى از زندگى و خاطرات خود را برايم بگو (شايد معما حل شود) خلاده گفت : (هر درد و زيانى به من رسيد، صبر و تحمل كردم ، و چنان تسليم رضاى خدا بودم كه از او نخواستم آنرا برگرداند تا خودش برضاى خود برگرداند، و بجاى آن عوض نخواستم و شكر كردم ). داود گفت : (بهمين جهت به اين مقام رسيده اى !)

بشار

هيچ هدفي بالاتر از اين نيست كه در زمان بيماري و مرگ، احساس كنيد كه خوب زندگي كرده ايد و آنچه سبب شادماني‌ تان مي‌ شده است، انجام داده ايد ...