خوب بود...خوبم!

به نام خدا

دیدمش!!! خوبم و انرژی گرفتم.

لعنتی! دلم میخواد پست قبلی رو پاک کنم اما نمیکنم. بذار باشه که یادم بمونه چه حالی داشتم و قدر حال الانم رو شاید بدونم

پیام دادم که میام ببینمت. چه بخوای چه نخوای. حتی مخالفت کنی میام

هزارجور حرف اماده کردم که اگر مخالفت کرد تحویلش بدم. چند مدل برخوردش رو تصور کردم. از بی محلی و سرسنگینی گرفته تا عصبانیت و در نهایت خوب شدن اما....

توی اولین پیامش نوشت "سلام باشه"!!! موافقت کرد! به همین راحتی. منم بدو بدو رفتم. عادی بود. حتی لبخند میزد. هیچ بی محلی نکرد منم پررو شدم :)) دو سه تا حرف بد زدمش. یکمم گویا بداخلاق بودم.

اما تهش گفتم که دلم برات تنگ شده بود. پرسیدم تو اصن دلت تنگ شده بود؟ گفت اگر نمیشد که نمیگفتم بیای... همش لبخند نمیزدم بهت.... خوب نبودم باهات! گفت این روزا حتی جواب مامانمو ب زور میدم. با بابا بحثم شده...

اما با من خوب بود.

انرژی گرفتم شدید...


خدایا شکرت :) خیلی غر زدم به جونت و خیلی بعضی وقتا بنده بدی میشم. الانم لوس نمیکنم خودمو ها. میدونم سر خیلی چیزا عصبانی شدی ازم اما حتی وقتی ازت دلخورم، تصورم از یه خدای مهربون با لبخند دلسوزانه است.

حتی اگر جوابمو ندی... حتی اگر تحویلم نگیری... حتی اگر سکوت کنی همیشه! اما تحت هر شرایطی تصورم ازت یه خداست با لبخند....

/ 0 نظر / 19 بازدید