این روزها...

به نام خدا

این روزها یه جوری ام. نه میشه و میذارن خوب باشم نه میخام که بد باشم.

کلاس دف رفتم فقط برای دل خودم. هرچند که دولتی سر این تهرون رفتنه، یه جلسه غیبت خوردم اما دوسش دارم. میخام ادامه بدم هرجور شده. باید یاد بگیرم. برای دلم... برای خودم...

تدریس رو هم پیگیرم. تلاشم رو میکنم ومیدونم که میتونم. لیاقتش رو دارم. دیر اقدام کردم اما دیر نشده. برنامه ها دارم براش. خدا کمکم می کنه.


تهران رفتنه شاید اولش طبق معمول با بی میلی بود. مث چندتا سفر قبلی که میرفتیم. رفتنی خوب بود توی قطار.بگو و بخند. صرف نظر از عنق بازی های دختر غریبه که معتقد بود 50 بار سوار قطار شده، کلی خندیدیم. دیدن پست اینستاگرامی ی دوست محترم رفت روی مخم و عصبانیم کرد. اونقدر که دلم نمیخاست روز بعدش باهاش روبه رو شم اما شدم. شنبه به هر سختی بود گذشت. خستگی، کوفتگی، بی حوصلگی، تحمل ی سری افراد، پشت سر گذاشتن آزمون ها و مصاحبه اما تموم شد.

روز بعدشم تهران گردی بود و شبشم توی قطار و برگشت به کرمان.


دلم نمیخواد برگردم به اون محیط کار. وقتی که اون شغل بود، روزای خوب و بد داشت اما گذشت. حالا دیگه نمیخام برگردم. ترجیح میدم موقعیت های جدید رو تجربه کنم. جاهای جدید. افراد جدید.


خسته ام. احساس بلاتکلیفی، گاهی استرس حال، گاهی اضطراب آینده و بعضی وقتا حسرت گذشته روی اعصابمه.

دلم یه آرامش می خواد از نوع قلبی و فکری و احساسی ...

/ 0 نظر / 6 بازدید