من و خیال پردازی؛ من و تصمیمات لحظه ای

به نام خدا

یه حالت عجیب غریبی دارم.یه چیزی تو مایه های عذاب وجدان، اضطراب، بلاتکلیفی.... معجونی از این احساسات شدم :/


دیروز و دیشب گردن درد داشتم. البته از پریشب شروع شد و واقعا پریشب نتونستم درست بخوابم. دیروز عصر خیلی شدید شده بود. مرتب پماد زدم و حوله گرم گذاشتم. امروز صبح بدون درد بیدار شدم و واقعا خدارو شکر کردم چون داشت کلافه ام میکرد. دیشب که سرچ کردم، نوشته بود درد گرفتگی گردن ممکنه چند روز طول بکشه و فکر اینکه قراره این درد چندروز ادامه پیدا کنه ترسونده بود من رو.


چهارشنبه نرفتم برای دیدنش! خواستم اهمیتم رو بدونم که اصلا یادش هست یا نه. وقتی پیام داد چرا نیومدی امروز، کلی خوشحال شدم اما وقتی در واکنش به ناراحت بودنم، گفت همیشه ناراحت و عصبانی هستی، دوباره بهم ریختم. الی گفت سرب سرش نذار ی مدت. واقعا درد داره و اذیته لابد. این گردن درد دوروزه که کشیدم همش میگفتم خدا برسه به دادش که هرروز کمردرد و گردن درد رو داره.


این روزا در آن واحد برای این مسئله تصمیم میگیرم. دلم نمیخواد روانشناسانه برخورد کنم. که بی محلی کن جذبت شه یا خیلی محبت کن که اطمینان کنه. در یک لحظه تصمیم میگیرم پیام ندم یه مدت و در یک لحظه تصمیم میگیرم نرم ببینمش بااینکه یه هفته تمام فکر کردم به حرفایی که میخواستم بزنم و حتی تمومش کنم. در یک لحظه هم دیروز تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم.....


چندروزه دوباره خیال بافی میکنم. رویاپردازی میکنم. مثلا دف رو ادامه بدم و برسم به جایی که باهاش اهنگ شاد بزنم و چند نفر شاد بشن. تصور میکنم عضو یک گروه موسیقی میشم و به شهرا و کشورای مختلف میرم برای جشنواره های موسیقی و میشم یه آدم هدفمند که حتی فرصت فکر کردن به دوست داشتن و ازدواج نداره.

گاهی هم به تدریس خصوصی فکر میکنم که برام بشه یه کار خوب و بدون حاشیه ان شالله.


این روزا با فکر و خیال، با حال خوب و غیر خوب، با تصمیمات لحظه ای و امید داشتن به رسیدن روزایی که منتظرش بودم میگذره.... گاهی پر از امید و خیال و حال خوبم، گاهی پر از سیاهی و پوچی و گاهی هم خنثی و بی تفاوت....

/ 0 نظر / 13 بازدید